تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ايشان را مى خواستى و با آنان هماهنگ مى شدى تو را تأمين مى كردند و اگر به كارهاى ايشان راضى مى بودى تو را دوست مى داشتند و هيچ چيز مردم را از اينكه سخنى چون سخن و اعتقاد تو بگويند باز نداشته است مگر خشنودى ايشان به دنيا و بيتابى و بيم از مرگ و آنان به همان چيزى گرايش يافته‌اند كه پادشاه ايشان به آن گرايش يافته است « و پادشاهى از آن كسى است كه چيره مىشود » . مردم دين خود را به آنان بخشيدند و آن قوم هم دنيا را به ايشان دادند و زيانكار اين جهان و آن جهان شدند ، هان كه اين زيانكارى آشكار است . ابوذر ، خدايش رحمت كناد كه پيرى فرتوت بود بگريست و گفت : اى خاندان رحمت ، خدايتان رحمت كناد كه هرگاه شما را مى بينم رسول خدا ( ص ) را فراياد مى آورم ، مرا در مدينه آرامش و دلبستگى يى جز به شما نبوده و نيست . اينك در حجاز بر عثمان گرانبار شدم آن گونه كه بر معاويه در شام گرانبار بودم ، عثمان خوش نداشت در جوار برادر و پسر خاله‌اش در يكى از دو شهر باشم كه مبادا مردم را بر آن دو بشورانم . او مرا به سرزمينى فرستاد كه در آن هيچ ناصر و دفاع كننده‌يى جز خدا برايم نخواهد بود و به خدا سوگند كه همنشينى جز خداوند نمى خواهم و همراه خداوند از هيچ وحشتى بيم ندارم . بدرقه كنندگان به مدينه باز آمدند و چون على عليه السلام پيش عثمان آمد ، عثمان به على ( ع ) گفت : چه چيز تو را بر اين واداشت كه فرستاده مرا برگردانى و فرمان مرا كوچك بشمارى على فرمود : فرستاده تو مى خواست مرا برگرداند من او را برگرداندم . اما فرمان تو را كوچك نشمردم . عثمان گفت : مگر نهى كردن من از سخن گفتن با ابوذر به تو نرسيده بود على گفت : مگر به هر گناهى كه تو فرمان دهى بايد از تو اطاعت كنيم عثمان گفت : داد مروان را از خود بخواه . على فرمود : از چه چيزى گفت : از ناسزا گفتن به او و تازيانه زدن به مر كوبش . فرمود :