در مورد مركوب او ، مركوب من آماده است ، اما در مورد ناسزا گفتن او به من ، به خدا سوگند ، هيچ دشنامى به من نخواهد داد مگر اينكه مثل همان دشنام را به تو خواهم داد و بر تو دروغ نخواهم بست . عثمان سخت خشمگين شد و گفت : چرا مروان تو را دشنام ندهد ، گويى از او بهترى على عليه السلام فرمود : آرى به خدا و از تو نيز بهترم ، و برخاست و برفت .
عثمان به سرشناسان مهاجران و انصار و بنى اميه پيام فرستاد و از على عليه السلام به ايشان شكايت برد . گفتند : تو بر او والى هستى اصلاح اين كار پسنديدهتر است . گفت : من هم همين را دوست مى دارم . آنان به حضور على ( ع ) آمدند و گفتند : چه خوب است پيش مروان به روى و از او پوزش بخواهى . فرمود : هرگز نه پيش مروان مى روم و نه از او پوزش مى خواهم ولى اگر عثمان دوست داشته باشد پيش او خواهم رفت .
آنان پيش عثمان برگشتند و آگاهش ساختند . عثمان به على پيام داد و او همراه بنى هاشم پيش او آمد . على عليه السلام به سخن آغاز كرد و پس از ستايش و نيايش خداوند فرمود : اينكه از سخن گفتن و بدرود كردن من از ابوذر دلگير شدهاى به خدا سوگند نمى خواستهام نسبت به تو بدى و مخالفتى كنم بلكه خواستهام كه حق ابوذر را ادا كنم ، اما مروان ، او بود كه اعتراض كرد و خواست مرا از انجام حق خداى عز و جل باز دارد و من او را بازداشتم و برگرداندم و اين در قبال كار او بود ، اما آنچه از من درباره تو پيش آمد اين تو بودى كه مرا خشمگين كردى و خشم موجب آمد تا كارى كه نمى خواستم از من سرزند .
آن گاه عثمان سخن آغاز كرد و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : آنچه از تو درباره من سر زده است به تو بخشيدم و آنچه درباره مروان بوده است همانا كه خداوندت بخشيده است و در موردى كه سوگند خوردى بدون ترديد تو نيكوكار راست گويى ، اينك دستت را نزديك بياور . عثمان دست على را گرفت و بر سينه خود نهاد .
و چون على ( ع ) برخاست و برفت قريش و بنى اميه به مروان گفتند : آيا بايد تو مردى باشى كه على براى تو جبههگيرى كند و بر مركوبت تازيانه زند و صبر كنى و حال آنكه قبيله وائل در مورد پستان و دوشيدن ماده شترى يكديگر را و قبايل ذبيان و عبس در مورد زدن به چهره اسبى و اوس و خزرج در مورد يك
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٧