در ترجمهء نفس المهموم گويد : « 1 » در كامل بهايى گويد زينب ( س ) نزد يزيد فرستاد و رخصت خواست براى برادرش حسين ( ع ) مجلس عزا برپاى دارد يزيد لعنة اللّه رخصت داد و آنان را در دار الحجارة فرود آورد هفت روز به آنجا ماتم داشتند و هر روز زنان بسيار نزد ايشان مىآمدند و نزديك بود مردم در سراى يزيد ريزند و او را بكشند . مروان آگاه گرديد و گفت مصلحت نيست اهل بيت حسين ( ع ) را در اين شهر نگاهدارى برگ سفر بساز و ايشان را سوى حجاز فرست و يزيد برگ سفر ايشان بساخت و به مدينه روانه كرد بنابراين روايت مروان بدان وقت در شام بود .
بنابر آنچه بيان شد يزيد پليد دست و پاى خود را گم كرده بود و نمىدانست چه حيلت انديشد تا جلو تنفر و انزجار مردم را بگيرد و يورش مردم به دربارش كه او را بكشند و مروان از نيات مردم آگاه شده و يزيد را از واقع امر آگاه ساخته و او را وادار به حركت دادن به اسراى اهل بيت كرده است واضح مىسازد هفت روز عزا برپا كردن بر سيد الشهداء ( ع ) بسيار بعيد است بلكه كليه مدت ماندن آنها در دمشق هفت روز شده است با آن هيجان مردم و اضطراب و تشويش در اذهان آنها چطور مىتوانست اهل بيت را در دمشق بيشتر نگه دارد و تا چهل روز سر مطهر را در منارهء مسجد جامع آيخته باشند يا آن سر انور اطهر را با اسراى خاندان رسالت به مدينه فرستاده باشد بلكه ملاحظهء سياست يزيد و حيلهء وى براى جلب قلوب ايجاب مىكرده كه رأس مطهر را هر چه زودتر به بدن اطيب برگرداند تا جلو توجه افكار عمومى مردم را در بدبينى به خودش گرفته و بر خويش جلب نمايد چنانچه عموم شيعهء اماميه بر آن قائلند و ناگفته نماند كه طبرى گفته سه روز عزا نگاه داشتند اهل بيت را در اول ورودشان به دمشق در خانهء ويرانى مسكن دادهاند چنانچه در بصائر الدرجات از حضرت امام جعفر صادق ( ع ) روايت كرده كه على بن الحسين ( ع ) را با همراهان نزد يزيد بن معاويه بردند آنها را در خانهء ويران مسكن دادند يكى از ايشان گفت : ما را در اين خانه منزل دادند كه سقف فروافتد و ما را بكشد پاسبانان به زبان رومى مىگفتند : اينها را بنگريد از خراب شدن خانه مىترسند با آنكه فردا آنها را بيرون مىبرند و مىكشند على بن الحسين ( ع ) فرمود : هيچ كس از ما زبان رومى را نيكو نمىدانست جز من .
از اين روايت شريفه استفاده مىشود كه پاسبانان دولت بنى اميه در زندان و آنهايى كه به اسراى اهل بيت ( ع ) گمارده بودهاند با زبان رومى تكلم مىنمودهاند و ظن قوى آن است كه اصلا
هامش
( 1 ) . ترجمهء نفس المهموم ، ص 262 .