مسلمه بود . مصريان نيز گفتار على را شنيده با ياران خود به سمت مصر حركت كردند . على بازگشت و به نزد عثمان آمد و به او گفت كه براى مردم سخنرانى كند تا اين فتنهها و جنجالها را آرام كند و به او گفت : شهرها عليه تو به آشوب برخاستهاند و من ايمن نيستم كه سوارانى از جهت ديگر بر تو يورش نياورند . آنگاه تو به من مىگويى به سوى ايشان بروم و اگر چنين نكنم گويى پيمان خويشاوندى با تو را بريده و حق تو را كوچك شمردهام . عثمان نيز خارج شد و براى مردم سخنرانى كرد . وى در آن سخنرانى از كردار خود توبه كرد و گفت :
من نخستين كسى نيستم كه موعظه مىشوم و از آنچه كردهام از خداوند آمرزش مىخواهم .
پس بزرگان خود را به سوى من بفرستيد تا با ايشان رايزنى كنم و هركس شكايت خود را به عنوان كند تا آن را معلوم كنم و حاجت خود را بگويد تا آن را روا كنم . به خدا موجبات رضايت شما را فراهم مىآورم و مروان و همدستان او را از كارها عزل مىكنم . وقتى عثمان ، پس از اتمام سخنرانى ، به خانهاش رفت ، مروان و سعد و گروهى از بنى اميه را ديد كه در منزلش جمع شده و از سخنرانى او آگاهى يافتهاند . مروان گفت : آيا سخن بگويم يا خاموش بمانم ؟ ناتله دختر فرافصه ، زن عثمان ، به مروان ، روى كرد و گفت : خاموش شو . به خدا سوگند شما قاتلان و يتيمكنندهء فرزندان او هستيد . عثمان سخنانى گفته كه شايسته نيست از آنها روى برگرداند . مروان به ناتله گفت : تو را چه به اين كارها ؟ ! او به پدر آن زن ناسزا گفت .
همسر عثمان هم در مقابل پدر مروان را دشنام داد . عثمان از مروان اعراض كرد . اما مروان بار ديگر برگشت و پرسيد : آيا سخن بگويم يا خاموش بمانم ؟ عثمان گفت : سخن بگو .
مروان گفت : پدر و مادرم به فدايت ( گويا فدا كردن پدر و مادر در قبال اجراى خدعه و نيرنگ است ) به خدا دوست داشتم از گفتن اين سخنان امتناع مىكردى اما تو آنها را بر زبان راندى . تو با اين سخنان جز آنكه مردم را برضد خودت شوراندى كار ديگرى نكردى .
عثمان گفت : كارى است كه انجام شده . مروان گفت : مردم همچون كوه مقابل خانهات گرد آمدهاند . عثمان پرسيد : چه مىخواهند ؟ مروان گفت : تو خود ايشان را فراخواندى . يكى شكايت دارد . ديگرى مال مىخواهد و يكى هم خواستار معزول كردن عاملى از عاملان توست . عثمان به مروان گفت : تو به نزد آنان برو و با ايشان سخن بگوى . من از سخن گفتن با آنها و بازگرداندن ايشان ، شرم دارم . مروان نيز بيرون رفت و به مردم گفت : براى چه در اينجا گرد آمدهايد ؟ گويا قصد غارت داريد ؟ ! مردم تعجب كردند . مروان ادامه داد : آيا مىخواهيد سلطنت ما را از چنگ ما بيرون كنيد ؟ از ما دور شويد . سپس شروع به تهديد مردم كرد . مردم غضبناك و سرافكنده ، درحالىكه به عثمان و مروان ناسزا مىگفتند ، بازگشتند . برخى از آنان نيز به نزد على رفته او را از ماجرا آگاه كردند . پس على به سوى عبد الرحمن بن اسود زهرى رفت و گفت : آيا سخنرانى عثمان را شنيدى ؟ گفت : آرى . سپس
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 447
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٤٤٧