ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه به نقل از روايت واقدى نوشته است : ابو ذر پس از بازگشت از شام به نزد عثمان رفت . عثمان در ميان سخنانى كه ميان او و ابو ذر ردوبدل شد ، گفت : تو گمان مىبرى كه ما مىگوييم دست خدا بسته است و خداوند فقير است و ما توانگريم ؟ ! ابو ذر پاسخ داد : اگر شما چنين نمىگفتيد ثروت خداوندى را در ميان بندگان او تقسيم مىكرديد . واقدى در ادامه گويد : عثمان بر ابو ذر خشم گرفت و گفت : رأى خود را در مورد اين پيرمرد دروغگو بازگوييد . على ( ع ) كه در آن مجلس حاضر بود با وى در سخن شد و گفت : به تو همان نصيحتى را مىكنم كه مؤمن ال فرعون كرد :
« وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ »
« 81 » واقدى گويد :
عثمان در مقابل اين سخن على ، عكس العمل تندى از خود نشان داد . على نيز با همان لحن تند به عثمان پاسخ گفت : ما نيز براى سرزنش هر دو متذكر پاسخهاى آنان نمىشويم .
واقدى گويد : عثمان به ابو ذر گفت : به ربذه برو و از آنجا خارج مشو . ابو ذر نيز به آن محل عزيمت كرد . ما چگونگى تبعيد ابو ذر در ربذه را در اوراقى از يك كتاب خطى نوشتهء ابو مخنف پيدا كرديم . ابو بكر جوهرى نيز در كتاب سقيفه اين اخبار را به همان نحوى كه ابو مخنف نقل كرده ، آورده است . البته ممكن است يكى از اين دو نسخه نسبت به ديگرى از زيادتى برخوردار باشد . اما اين زيادتها ، تغييرى در معنا ايجاد نمىكند . بههرحال ما اين روايات را از هر دو كتاب نقل خواهيم كرد و چنانچه در يكى از دو كتاب ، مطلبى اضافه در اين باره آمده باشد آن را نيز خواهيم نوشت . ابن ابى الحديد گويد : ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب سقيفه از عبد الرزاق از پدرش از عكرمه از ابن عباس نقل كرده است كه گفت : چون ابو ذر به ربذه رانده شد ، عثمان دستور داد ندا دهند كه هيچكس حق سخن گفتن با ابو ذر يا مشايعت او را ندارد و به مروان نيز دستور داد تا با ابو ذر خارج شود . مردم به استثناى على بن ابيطالب ، عقيل ، حسن ، حسين و عمار ، همگى از اين فرمان پيروى كردند .
اينان با ابو ذر بيرون آمده او را مشايعت كردند . حسن با ابو ذر گفتوگو كرد . مروان به حسن گفت : برو كنار آيا نشنيدهاى امير المؤمنين سخن گفتن با اين مرد را ممنوع كرده است ؟ اگر همچنين فرمانى را نشنيدهاى اينك بشنو . ناگهان على بر مروان حمله برد و تازيانهاى بر ميان دو گوش مركب مروان زد و به او گفت : دور شو ! خداوند تو را در آتش افكند . مروان خشمناك به سوى عثمان رفت و او را از ماجرا آگاه كرد . عثمان نيز بر على خشم گرفت .
ابو ذر ايستاد و على و همراهانش با او وداع كردند . ابو ذكوان غلام ام هانى دختر ابو طالب
هامش
( 81 ) . آيهء 28 سورهء مؤمن : اگر دروغگو باشد پس دروغش به ضرر خود اوست و اگر راست گويد اميد است برخى از وعدههاى او نصيب شما شود و خداوند هر زيادهرو و دروغگويى را هدايت نمىكند .