از او پذيرفت مگر آنكه خود سه بار ديگر به ارتكاب آن گناه اقرار كند .
ثالثا : بر فرض آن كنيز ، پيامبر را از كار زشت عايشه خبردار مىكرد ، آيا به مجرد گفتههاى آن كنيز ، پيغمبر مىتوانست تمام گفتههاى او را تأييد كند ؟ خير . بلكه پيامبر مىبايست بر آن كنيز ، تا زمانى كه بر صحت گفتهاش ادلهاى ارائه نداده ، حد قذف اجرا كند .
بنابراين پرسش از كنيز چه سودى دربر داشت ؟ اين قراين به ما نشان مىدهد كه مشورت پيامبر براى طلاق گفتن همسرش ، امرى دروغين بوده و در اينباره به جز شكايتى كه آن حضرت از كسانى كه او و خانوادهاش را آزار دادهاند ، چيزى ديگر بروز نكرده است .
نويسندهء سيرهء حلبيه نغمهء ديگرى در اين ساز دميده و روايت كرده است كه پيامبر در اين باره با عمر مشورت كرد . عمر از وى پرسيد : چه كسى عايشه را به ازدواج تو درآورد ؟ فرمود :
خداوند . عمر گفت : آيا گمان مىكنى خداوند به تو نيرنگ زده است ؟ ! بر فرض صحت اين خبر ، معلوم مىشود كه عمر نكتهاى را مىدانسته كه پيغمبر از آن آگاه نبوده است و به امرى هدايت شده كه پيامبر از آن بىبهره بوده است ! !
نويسندهء سيرهء حلبيه بر اين مقدار بسنده نكرده و نكات ديگرى بر اين قضيه افزوده و گفته است : رسول خدا بريره را طلبيد و از او دربارهء عايشه پرسش كرد . على نيز برخاست و آن كنيز را به شدت زد و به او گفت : رسول خدا را تصديق كن . بريره هم مىگفت : به خدا جز راستى از عايشه چيزى نمىدانم . نويسندهء سيرهء حلبيه گويد : على آن كنيز را زد . همچنين سهيلى مىنويسد : آن كنيز مستوجب كتك نبود و على هم براى تنبيه او از پيامبر اجازه نگرفت . زيرا على آن كنيز را به خاطر كتمان حقيقت دربارهء عايشه ، به خيانت بر خداوند و رسول او متهم كرده بود .
شگفتا از كسانى كه چنين احاديثى در كتب خود مىنويسند درحالىكه شواهد متعددى بر دروغ بودن قول آنها گواهى دارد . براى كسى كه مىگويد : « به خدا سوگند اگر پادشاهى هفت اقليم دنيا را با تمام آنچه در زير آسمان آنهاست به من بسپارند تا در معصيت خداوند ، دانهء جوى را از دهان مورچهاى بازستانم ، هرگز دست به چنين كارى نخواهم زد . » چگونه مىتوان احتمال داد كه چنين فردى ، به ناحق كنيزى را بزند و او را وادارد تا دروغ بگويد و بدانچه نديده است شهادت دهد ؟ ! چگونه مىتوان باور كرد كه چنين مردى بدون كسب اجازه از پيامبر و در حضور آن حضرت آن كنيز را مجازات كند ؟ ! درحالىكه رسول خدا قدر و مرتبهء على را از ديگران بهتر بازمىشناسد و به بزرگداشت او از ديگران سزاوارتر است . از اين گذشته ، چگونه پيامبر دست على را باز گذاشته بود تا وى آن كنيز را به ناحق تنبيه كند ؟
آيا گفتهء اينان پيش از آنكه اهانتى به على باشد ، ساحت مقدس پيامبر را لكهدار نمىكند ؟
اگر مطابق گفتهء اين نويسندگان ، على آن كنيز را شديدا تنبيه كرده باشد ، بايد او را چند بار
سيرة الأئمة ( سيره معصومان ) ( فارسي ) — صفحة 266
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٦٦