گفت : « وى بمرد به دليل آنكه
إِنَّكَ مَيِّتٌ
« 1 » . گفت : « پندارى من اين آيت نخواندم ؟ » عند اين ابو بكر نيز به خيال افتاد و پيش رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شد و چادر از روى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باز كرد و سر برداشت و گفت : « فداك أبى و امّى طبت حيّا و ميّتا » و با عمر گفت : « البدار البدار قبل البوار » بشتاب بشتاب يا عمر به طلب خلافت ، و بيعت بستان پيش از آنكه على به اين كار پردازد ، چنان كه در كتاب ملل و نحل مذكور است . و در آن روز چهار صد كس به ولايتها و شهرها و ديهها و قبايل عرب و با كارهاى مرجوّ النفع مرسوم « 2 » كردند و روز دويم در اطراف اسلام هر يكى را به عملى و شغلى فرستادند به امثله ، بر سر آنها نوشته كه « من خليفة رسول اللّه » . روز سيم كه كار خود تمام كردند بر سر قبر رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رفتند و نماز بر قبر وى كردند .
سيم : عمر خواست كه حدّ مجنون زند ، على عليه السّلام گفت : « مزن كه رفع القلم عن « 3 » المجنون » . عمر گفت : « لو لا علىّ لهلك عمر » « 4 » و عمر خواست كه حدّ زن حامله زند از جهت زنا ، على عليه السّلام گفت : « إن كان لك عليها سلطان فما سلطانك على ما فى بطنها ؟ » عمر گفت : « لو لا علىّ لهلك عمر » .
چهارم : عمر روزى خطبه مىخواند ، گفت : « هر كه بر مهر زن مغالات « 5 » كند و از چهار صد درهم بيفزايد حدّ بزنم بر وى و با چهار صد درم آرم » .
پيرزنى حاضر بود ، گفت : « يا عمر كلام تو اولى به قبول بود يا كلام خدا ؟ » عمر گفت : « كلام خدا » . پيرزن گفت : « فقال تعالى :
وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً
« 6 » . عمر در گريه افتاد و گفت : « خاموش شديد تا پيرزنى كوفت مىدهد مرا ؟ » آنگه گفت : « كلّ أفقه من عمر حتّى المخدّرات فى البيوت » « 7 » و روى :
« حتّى العجائز فى البيوت » .
هامش
( 1 ) زمر : 30 .
( 2 ) اصل : موسوم .
( 3 ) اصل : على .
( 4 ) بحار الانوار ، ج 8 ، ص 59 ؛ احتجاج ، ج 1 ، ص 103 ؛ استيعاب ، ج 3 ، ص 1104 ( به نقل از تشيّع در مسير تاريخ ) ؛ الكافى ، ج 7 ، ص 424 ؛ من لا يحضره الفقيه ، ج 4 ، ص 36 و تهذيب الأحكام ، ج 10 ، ص 50 .
( 5 ) از حدّ گذراندن .
( 6 ) نساء : 20 .
( 7 ) بحار الانوار ، ج 48 ، ص 97 .