غايب گرديد . بعضى از اصحاب از غايب شدن آن جناب به حضرت حبيب رب العزّة خبر دادند . پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود كه مىبينم كه به كفايت بعضى از مهمّات شما بيرون رفته . مقارن اين حال حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - رسيد ، سر پرغرور غرور را بر پاى حضرت مصطفى انداخت و گفت : « يا رسول اللّه ! اين سر آن ملعون است كه تير به جانب خيمهء شما انداخت » . حضرت رسول از چگونگى آن تفتيش فرمود . حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - جواب داد كه آن بدبخت را بسيار متهوّر يافتم ؛ به خاطر گذرانيدم كه شايد جرأت او را بر آن دارد كه شب از قلعه بيرون آيد . بر در قلعه رفتم ؛ با نه تن از قلعه بيرون آمد ، من بر او حمله كرده سرش را از تن برداشتم . و در اين سال حضرت امام حسين - عليه السلام - متولّد گرديد . و در سال پنجم از هجرت غزاى خندق دست داد ، « 21 » و آن چنان بود كه كفّار اتّفاق نموده هزار « 22 » كس به قصد حضرت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - متوجّه مدينه شدند ؛ و حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرمود كه خندقى در پيش لشكر كندند . پس چون جنگ قائم شد ، عمرو بن عبد ود كه از رؤساى كفار بود ، و در شجاعت مشهور روزگار بود ، به ميدان آمد و گفت : « كيست كه به جنگ من بيرون آيد ؟ » على مرتضى - عليه السلام - از حضرت مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - رخصت ميدان خواست . پيغمبر از جهت آزمايش اصحاب ، چند مرتبه آن حضرت را به رفتن به جنگ عمرو بن عبد ود منع فرمود ؛ و نيز تا بر عالميان ظاهر شود كه به غير از امير المؤمنين كسى به جنگ عمرو بن عبد ود نمىرود . آخر الامر كه به مضمون آيهء كريمهء
« 23 » كار بر لشكر اسلام تنگ شده بود ، آن سيّد عاقبت محمود