كه مالى چنين با من است ، فرمود كه آنچه فلان و فلان از اهل جرجان به تو دادهاند ، به مبارك خادم بسپار . پس به او تسليم نمودم ، و سلام اهل جرجان به آن حضرت رسانيدم . آن جناب فرمود كه از امروز تا يكصد و نود روز ديگر تو به حج مىروى و بازمىگردى و به صحّت و سلامت به جرجان مىرسى .
در صباح روز جمعه سيّم ماه ربيع الثّانى چون به جرجان برسى ، دوستان ما را خبر كن كه در آخر همان روز من به آن جانب خواهم آمد .
جعفر گويد كه همان روز كه آن حضرت فرموده بود ، به جرجان رسيدم و احوال گفتم و بشارت قدوم آن حضرت به ايشان دادم كه آن حضرت وعده فرمود كه هم امروز جرجان را به نور مقدم مكرّم خود مشرّف سازد . پس چون خلق نماز پيشين و پسين گزاردند ، در خانهء من جمع شدند . ناگاه ديدم كه آن حضرت درآمد و سلام كرد و فرمود كه من وعده كرده بودم با جعفر كه امروز به ديدن شما آيم . بنابر آن چون نماز پيشين و پسين را در سامره گزاردم ، متوجّه اين جانب شدم ، و به عهد خود وفا نمودم . هر حاجتى و مهمّى كه داريد عرض كنيد .
اوّل كسى كه عرض حاجت نمود نصر بن جابر بود . گفت : يا بن رسول اللّه ، چشم پسرم نابينا شده است . التماس دارم كه دعا فرماييد كه حق تعالى بينايى به او بازدهد . امام - عليه السّلام - فرمود كه او را حاضر كن .
پس فرزندش را حاضر ساخت . امام دست مبارك بر چشم او بماليد ؛ در حال بينا گرديد . بعد از آن ، هر يك حاجت خود را عرض كردند و مستدعيات ايشان را مبذول ساخت ، تا مهمّات همه را به انجاح مقرون گردانيد ، و از براى ايشان دعا كرد ؛ و در همان روز بازگشت .
ديگر ، روايت است از محمّد بن على بن ابراهيم بن موسى بن جعفر - عليه السّلام - كه گفت وقتى معيشت بر من و پدر من بغايت تنگ شد و از فقر و فاقه كار ما به اضطرار كشيد ، پدرم با من گفت كه صيت كرم ابو محمّد عالم را گرفته است . بيا تا به نزد او رويم و پريشانى خود عرض كنيم ، شايد ما را از اين دست تنگى رهايى بخشد . پس به قصد ملازمت آن
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 230
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٣٠