حضرت ، روى به راه آورديم . پدرم در راه با من گفت كه حاجت من آنست كه امام - عليه السّلام - پانصد درهم به من عطا نمايد ، تا دويست درهم را جامه و دويست درهم را آرد بخرم و باقى را در ساير ما يحتاج صرف نمايم . من با خود گفتم كه مرا سيصد درهم كافى است ، كه صد درهم را جامه بخرم و صد درهم را نفقه كنم و به صد درهم ديگر درازگوشى خريده به كوهستان روم . چون به آستان آن مقتداى اصحاب ايمان رسيديم ، بىآنكه كسى آن جناب را از آمدن ما اعلام نمايد ، غلامى بيرون آمده گفت : علىّ بن ابراهيم و پسر او درآيند . چون به آن خانه درآمديم و شرط تحيّت به جاى آورديم ، آن حضرت با پدرم گفت : اى على تو را از ما چه بازداشت كه تا اين زمان پيش ما نيامدى ؟ پدرم گفت : يا مولاى و يا سيّدى شرم مىداشتم كه به اين حال پيش تو آيم . چون بعد از لحظهاى بيرون آمديم ، غلام آن حضرت از عقب ما بيرون آمده صرّهاى به پدرم داد و گفت : در اين پانصد درهم است . مولاى من مىفرمايد كه دويست درهم را جامه و دويست درهم را آرد بخر و صد درهم را در ساير ما يحتاج صرف كن ؛ و صرّهاى ديگر به من داد و گفت كه اين سيصد درهم است . صد درهم را جامه بخر و صد درهم درازگوش گوش و صد درهم را نفقه كن . امّا بايد كه به كوهستان نروى و به فلان موضع روى . من به فرموده عمل كردم ، و چون به آن موضع كه امام - عليه السّلام - فرموده بود رفتم ، كدخدا شدم ؛ و در همان روز از محلى به من دو هزار درهم رسيد .
ديگر ، روايت است به اسناد متّصل از ابى هاشم كه گفت در حبس بودم ، و از گرانى قيد گران سنگ و از ضيق بند خانه به تنگ بودم ؛ از اين معنى به حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - شكايت نوشتم ؛ جواب كرامت فرمود كه امروز نماز پيشين را در خانهء خود خواهى گزارد . پس قبل از ظهر از حبس خلاص شدم و در منزل خود به اداى نماز ظهر قيام نمودم . پس از بس كه تنگدست بودم ، خواستم كه ديگر باره عرضه داشت كرده ، از آن حضرت آنفا التماس فتوحى نمايم . باز حيا مرا مانع شد ؛ و در آن حال ملازمى از آن حضرت رسيد ، صد دينار از براى من آورد ، و مكتوبى از آن جناب كه در
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 231
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٣١