انگشت دارد بيرون آور و آن را به او مگذار . غلام پيش رفته دست راهب بگرفت . در ميان دو انگشت راهب استخوانى بود ، بيرون آورد . در ساعت ابر از هم پاشيده هوا صاف شد . آنگاه امام - عليه السّلام - با راهب گفت كه اكنون باران بخواه . راهب فرو ماند و خليفه از اين امر بغايت متعجّب شد ، و از حضرت امام - عليه السّلام - پرسيد كه بعد از آنكه آسمان به دعاى راهب پرابر شده بود ، تو چه كردى كه آن ابر از هم پاشيد ، و اين راهبان خجل و منفعل گرديدند ؟ امام - عليه السّلام - فرمود كه : اين استخوانى است كه خاصيتش آن است كه هرگاه مكشوف و ظاهر سازند باران بارد ؛ و اين استخوان به دست اين راهب افتاده بود ، و آمدن باران را سبب همين بود كه اين راهب اين استخوان را از ميان دو انگشت ظاهر مىساخت . چون غلام آن را از دست او گرفت و پنهان كرد ، ابر مرتفع شد و راهب خجل گرديد . آنگاه آن سرور از ميان آن جماعت به طرفى رفت و دعا فرمود . چندان باران باريد كه رودها بهم رسيد . پس مردمان مسرور به منازل خود مراجعت نمودند .
فصل در ذكر بعضى از وقايع زمان حضرت امام عليه السلام
معتزّ بعد از آنكه عهد كرده بود كه قصد مستعين نكند و سوگندهاى مغلّظه خورده بود ، او را به قتل رسانيد ، و برادر خود مؤيّد را در زندان كرد ، و چون شنيد كه تركان مىخواهند كه او را از زندان بيرون آورده با او بيعت كنند ، حكم كرد كه او را دست و پا بسته در زير برف كردند و آب بر او مىريختند تا جان داد . آنگاه سمورى در او پوشيده ، به مردمان نموده گفتند كه به مرگ طبيعى مرده است ، و برادر ديگرش موفّق را به بصره فرستاده آنجا محبوس ساخت و وصيف ترك و بغا الصّغير را كه مشهور بود به « شرابى » ، و او نيز يكى از اكابر اتراك بود به قتل رسانيد . و چون تركان ديدند كه معتز در مقام افنا و اعدام ايشان است ، به تقويت صالح بن وصيف و محمّد بغا به