تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
آن نوشته بود كه هرگاه تو را حاجتى باشد ، در اظهار آن شرم مدار . و هم از ابى هاشم منقول است كه روزى امام - عليه السّلام - گفت كه بهشت را درى است كه نام آن « معروف » است ، و اهل معروف را از آن در به بهشت خواهند برد ، و من از استماع آن كلام حمد ملك علّام چنان كه كسى نشنيد به جاى آوردم و شاد گشتم به آنكه در برآوردن حوايج مسلما [ نا ] ن سعى مىكردم . پس امام - عليه السّلام - نظر به سوى من كرده فرمود كه : اى ابى هاشم ! دانستم چيزى را كه بر آنى . بدرستى كه اهل معروف در دنيا ايشانند اهل معروف در آخرت ؛ خداى تعالى تو را از ايشان گرداند ، و بر تو رحمت كند . ديگر ، روايت است از علىّ بن الحسين بن شابور كه گفت به واسطهء خشكسالى قحطى پيدا شد در سرّ من رأى در زمان حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - . پس خليفه اهل مملكت را فرمود كه به دعاى باران بيرون روند . پس چند روز مردمان به صحرا رفتند و نماز گزاردند و دعا كردند و باران خواستند ، هيچ باران نيامد . پس جاثليق به صحرا رفت و ترسايان و راهبان با او رفتند . راهبى در ميان ايشان بود . چون آن راهب دست به دعا برداشت ، باران باريدن گرفت ؛ و در روز دويم نيز آن راهب به صحرا رفت ، و چون دست برداشت ، باز باران شد . پس بيشتر مردمان به شك افتادند و تعجّب كردند و به دين ترسايى ميل نمودند . پس خليفه ابى محمّد حسن بن علىّ ابن محمّد بن على الرّضا - عليه السّلام - را كه محبوس بود ، از بند بيرون آورده با او گفت كه : امّت جدّت را درياب كه به هلاكت و ضلالت افتادند . آن حضرت فرمود كه ان شاء اللّه تعالى فردا بيرون مىروم و ازالهء شكوك خلق مىنمايم . پس جاثليق روز سيّم از شهر بيرون رفت . حضرت امام - عليه السّلام - بيرون فرمود ، و خلق به تماشا بيرون رفتند . ديگر باره راهب دست به جانب آسمان برداشت و باران طلب نمود . در ساعت قطعه ابرى پديد آمد ، و روى هوا را گرفت . پس حضرت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - يكى از غلامان را گفت كه دست راست اين راهب را بگير و آنچه در ميان دو