شده آن ماهيان خرد را تمام بخورد ؛ آنگاه غايب شود . پس دست بر آن آب گذار و آنچه تو را تعليم مىدهم به آن تكلّم نماى تا آب بر زمين فرو رود و از آن هيچ نماند .
ابو صلت گويد كه چون مأمون آن حضرت را زهر داد ، و آن سرور به منزل مطهر آمده فرمود تا در خانه را بستم و آن جناب بر فراش تكيه فرمود .
ناگاه جوانى ظاهر شد كه بسيار به آن حضرت شبيه بود . من گفتم كه چون به اين خانه درآمدى ؟ و حال آنكه درها بسته است . فرمود كه آن كسى كه مرا به يك دم زدن از مدينه به اينجا رسانيد ، مرا به اين خانه درآورد . پرسيدم كه تو كيستى ؟ فرمود كه من محمّد بن على الرّضايم . چون حضرت امام - عليه السلام - او را بديد ، در كنار گرفت و ميان هر دو چشمش را بوسه داد ، و او را به سينهء خود ضم كرد ، و با او راز گفت . پس ديدم كه كفى سفيد بر لبهاى حضرت امام رضا - عليه السلام - ظاهر مىشد و امام محمّد تقى - عليه السلام - آن را مىمكيد . آنگاه امام رضا - عليه السلام - دست در اندرون جامهء خود كرد و چيزى بيرون آورد مانند گنجشك ، و امام محمّد تقى - عليه السلام - آن را فرو برد .
و چون آن حضرت از اين محنت سرا رخت بربست و به فردوس اعلى پيوست ، حضرت امام محمّد تقى - عليه السلام - با من گفت : برخيز و آب و تخت از خزانه بيرون آور . گفتم : در خزانه چيزى نيست . فرمود كه هر چه مىگويم چنان كن . چون به خزانه رفتم ، تخت و آب ديدم ؛ در زمان آوردم .
و آن حضرت را غسل فرمود . پس با من گفت : اى ابا صلت ، در خزانه سبدى است كه در وى كفن و حنوط است ، بياور . چون به خزانه رفتم ، آنچه فرموده بود ، آنجا يافتم . در ساعت بيرون آوردم . آن حضرت را در كفن پيچيده و بر او نماز گزارد ، و فرمود كه تابوت بياور . گفتم : بروم پيش نجّارى كه تابوت بسازد . فرمود كه : به خزانه رو كه تابوت آنجا گذاشته است . چون رفتم ، تابوت ديدم . بيرون آوردم ، آن حضرت را در تابوت نهاد . ناگاه تابوت را ديدم كه از جاى خويش برخاست و سقف شكافته شد و بيرون رفت . من گفتم : يا
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٠٩