تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
ابن رسول اللّه ! اين زمان مأمون بيايد و امام را از من طلب كند . فرمود كه خاموش باش كه بازمىگردد . يا ابا صلت ! هيچ پيغمبرى نباشد در مشرق كه وصىّ او بميرد در مغرب ، الّا كه خداى تعالى جمع كند ميان ابدان و ارواح ايشان . پس سقف را ديدم كه بشكافت و تابوت آن حضرت فرود آمد . بعد از آن ، آن حضرت را از تابوت بيرون آورد و بر فراش خوابانيد ؛ چنان كه كسى او را غسل نداده باشد . پس حضرت امام محمّد تقى - عليه السلام - غايب شد و بعد از زمانى مأمون درآمد و جزع و فزع آغاز كرد و به تجهيز و تكفين مشغول شد ، و فرمود كه در طرف قبر هارون الرّشيد به جهت آن حضرت قبر حفر نمايند . من وصيّت آن حضرت را به او گفتم ، التفات نكرد . چون كندند ، آن سنگ ظاهر شد و از حفر آن عاجز شدند . پس به جايى كه امام - عليه السلام - نشان داده بود رجوع كردند و آثارى كه آن حضرت به كرامت از آن خبر داده بود ، ظاهر شد . مأمون ملعون گفت : امام رضا - عليه السلام - چنان كه در حيات به ما عجائب مىنمود ، در ممات نيز مىنمايد . يكى از اركان دولت مأمون ملعون گفت : اين اشارت است بزوال دولت شما ، و ايماست به آنكه ملك شما اى بنى عبّاس با وجود كثرت حكّام و طول ايّام مثل اين ماهيان است ، كه [ هر ] وقت اجلهاى شما برسد خداى تعالى يكى را بر شما غالب گرداند كه زمام حكومت از قبضهء اختيار شما گرفته ، رشتهء حيات شما را قطع نمايد . مأمون ملعون گفت : راست مىگويى . ابو صلت گويد كه چون از دفن آن حضرت فارغ شديم ، مأمون گفت كه آن كلمات را كه در وقت ظهور آب و فرو رفتن آن گفتى ، به من تعليم ده . گفتم كه همان ساعت فراموش كردم - و راست مىگفتم - او باور نمىكرد ، و فرمود كه مرا حبس كردند . پس يك سال در حبس بماندم و عيش بر من تنگ شد . روزى دعا مىكردم كه خدايا به عزّت محمّد و آل محمّد - عليهم السّلام - كه مرا فرجى روزى كن ؛ هنوز دعا نكرده بودم كه حضرت امام محمّد تقى - عليه السلام - درآمد و گفت : تنگدل شدى اى
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 210 | محمد بن اسحاق بن محمد الحموي