و سبب رسيدن او به آن موضع در كتب مبسوطه مسطور است ، و در « منهج النّجات » بر سبيل تفصيل مزبور ؛ و او را در همان موضع در خاك كردند ، و ملك برامين كه پسر او بود ، قرار گرفت . و امين لشكر به خراسان به جنگ برادر خود مأمون فرستاد و مأمون طاهر بن الحسين را به محاربهء آن سپاه نامزد كرد . پس لشكر امين به هزيمت رفتند ، و سپاه مأمون به بغداد رفته امين را مقهور ساختند ، و هلاك امين در سال صد و نود و هشتم بود از هجرت . آنگاه ملك بر مأمون مقرر شد ، و مأمون حكومت و ايالت عراق عرب را به حسن بن سهل مفوّض داشت . رعاياى آن بلاد از اعمال سيّئهء حسن به تنگ آمده متابعت فرقهء عليّه علويّه را پيشنهاد همّت ساختند . پس رأى مأمون بر آن قرار گرفت كه حضرت امام رضا - عليه السلام - را ولى عهد سازد . بعضى گفتهاند كه غرض مأمون اين بود كه اولاد على بدانند كه خلافت به ايشان بازگشت ، ساكن شوند . امّا اظهر آن است كه مدّعاى مأمون احقاق حق بود و مىخواست كه خلافت را از بنى عبّاس به اولاد امير المؤمنين على - عليه السلام - بازگرداند ؛ چون مىدانست كه خلافت حق ايشان است .
ليكن بعد از آنكه امر ولايت عهد تمام شد ، چون بنى عبّاس از مأمون رنجيده گفتند كه مأمون حرامزاده است ، كه اگر حلال زاده مىبود ، خلافت را از خاندان پدر به در نمىبرد ، و با ابراهيم بن مهدى كه عم مأمون بود بيعت كردند ؛ مأمون ملعون ملك فانى را بر نعيم باقى اختيار كرده ، حضرت امام - عليه السلام - را زهر داد .
القصّه ، چون رأى مأمون بر ولايت عهد حضرت امام رضا - عليه السلام - قرار يافت ، رجاء بن الضحّاك را كه خال او بود ، با جمعى از مخصوصان خود به مدينه به خدمت حضرت امام - عليه السلام - فرستاد تا به مبالغهء تمام امام را به مرو تكليف نمودند ، و آن حضرت را از مدينه به مرو رسانيدند ، و به وظايف اكرام و احترام قيام نمودند . و مأمون به آن جناب گفت كه : داعيه دارم كه مسند خلافت را در ايّام حيات خود به مقدم شما معزّز و مكرّم سازم . امام - عليه السلام - از قبول آن امتناع نمود . مأمون گفت : پس
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٠٦