علىّ بن موسى الرّضا نيست . اولى آنكه حال خود نزد آن حضرت معروض دارم ، و دواى اين درد از دار الشّفاى احسان او طلب نمايم . پس به خدمت آن جناب شتافتم ، و شرف آستانبوسى دريافتم . چون نظر مباركش بر من افتاد ، قبل از آنكه اظهار حال كنم ، گفت : يا ابا جعفر ! بدرستى كه خداى تعالى حاجت تو را برآورد و اداى دين تو كرد . تنگدل و محزون مباش ! آن روز نزد آن حضرت اقامت نمودم . گفت : اگر تو را ميل طعام باشد حاضر كنند . گفتم : يا بن رسول اللّه ! روزه مىدارم و آرزو آن است كه با حضرت شما افطار كنم . پس به آن حضرت نماز مغرب گزاردم و آن جناب در ميان سرا بنشست و طعام آوردند و با آن سرور افطار كردم . چون از مجلس برخاستم ، فرمود كه : يا ابا جعفر ! امشب نزد ما مهمانى يا الحال حاجت و مراد تو برآورم ؟ گفتم : يا بن رسول اللّه ! مىخواهم بروم . پس دست مبارك بر زمين برد و قبضهاى خاك برداشت و گفت دامن بگشاى . دامن گشودم ؛ چون در دامنم ريخت ، همه دينارهاى خالص شده بود . پس دعاى آن حضرت گفتم و به منزل خود رفتم و در پيش چراغ نشستم تا دينارها را بشمارم . در آن ميان دينارى ديدم كه بر آن نوشته بود كه اين پانصد دينار است . نصفى به جهت اداى دين توست ، و نصفى از براى نفقه و ما يحتاج اهل بيت تو . چون اين علامت ديدم ، دينارها را نشمردم و در زير بستر خود نهادم و آن شب با فراغ بال و رفاهيّت احوال خواب كردم ؛ و على الصّباح هر چند طلب آن دينار كردم ، در ميان آن دينارها نيافتم . پس آن دينارها را وزن كردم ؛ پانصد دينار بود ، بىزياده و نقصان .
فصل در ذكر واقعات زمان آن قبلهء ارباب حاجات
در جمادى الآخر سال صد و نود و سيم ، هارون الرشيد پليد - عليه اللّعنة و العذاب الشّديد - در موضع سناباد نوقان از اعمال طوس جان داد ، و از آنجا روى به زاويهء هاويه نهاد .