حضرت امام موسى - عليه السلام - نمىدانستم كه امام كيست . به مكّه رفتم و حج گزاردم ؛ پس به حلقهء در كعبه آويختم و گفتم : خداوندا قصد مرا مىدانى ، مرا راهنماى و به امام زمان شناسا گردان . در دلم افتاد كه به مدينه نزد علىّ بن موسى الرّضا - عليه السلام - بايد رفت . به مدينه رفتم ؛ چون به در خانهء امام - عليه السلام - رسيدم ، غلامى ديدم ايستاده . گفتم : به مولاى خود بگوى كه يكى از مواليان شما بر در ايستاده است . در آن اثنا از درون خانه آوازى آمد كه : اى ابو عبد اللّه بن المغيره ! خداى تعالى دعاى تو را مستجاب كرد و تو را راه نمود به امام زمان . از آن غلام پرسيدم كه اين كيست كه با من خطاب كرد ؟ گفت : مولاى من علىّ بن موسى الرّضاست . پس چون به خانه داخل شدم گفتم : گواهى مىدهم كه تو امام و حجّت خدايى بر خلق .
ديگر ، روايت است از عمّار بن بريده كه گفت : در خدمت حضرت امام رضا - عليه السلام - به مكّه مىرفتم ، غلامم در راه رنجور شد و در آن بيمارى از من انگور خواست . گفتم : اينجا انگور از كجاست ؟ در همان دم امام رضا - عليه السلام - كس به من فرستاد كه غلامت را آرزوى انگور است ، در برابر خود نگاه كن . چون در مقابل خود نگريستم ، باغى ديدم كه در آن درختان انار و انگور بسيار بود ، و در آن باغ رفتم و انگور و انار چيدم و نزد غلام آوردم و از آن زاد نيز برگرفتم . چون به بغداد رسيدم ليث بن سعيد و ابراهيم بن سعد جوهرى را حكايت كردم . ايشان نزد امام - عليه السلام - رفتند و از آن حضرت استفسار نمودند كه آنچه ايشان - عمّار بن بريده - از شما نقل مىكند راست است ؟ آن حضرت فرمود كه : راست است ، و آن باغ از شما دور نيست ، اينجاست ، بنگريد . چون نگاه كردند ، بوستانى ديدند كه از همه نوع ميوه در او بود ، گفتند : گواهى مىدهيم كه تو حجّت خدايى بر خلق ، و بهترين عالميانى بعد از پدر و جدّ .
ديگر ، روايت است از ابو جعفر بن محمّد همدانى كه وقتى مرا قرض بسيار بود و احتياج تمام روى نمود و صاحب طلب الحاح مىكرد و مرا از آن محنت مخلصى نبود ، با خود گفتم اين درد را علاج بجز التفات مولاى من
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 204
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٢٠٤