نزديك رسيد ، ابو جعفر فرمود تا امرا و اركان دولت استقبال كردند . ابو مسلم مستظهر و قوى خاطر گشته ، به شهر داخل شد ؛ و در روز چهارم از نزول او در روميّه ، ابو جعفر دوانيقى عثمان بن نهيك را با سه سرهنگ در حجرهاى كه در جنب مجلس او بود ، مسلّح نشانيده سفارش نمود كه چون ابو مسلم حاضر شود و من سه نوبت دست بر دست زنم ، بيرون آمده كارش به اتمام رسانيد .
چون ابو مسلم حاضر شد ، ابو جعفر با او خطاب كرده گفت : يا ابن اللّخناء ! ياد دارى كه با من چهها كردى در زمان برادرم ، بر تو سلام كردم جواب ندادى ؛ و شيعهء ما و پسر شيعهء ما سليمان كثير را در حضور من به شمشير زدى ؛ و چون برادرم فوت شد ، خواستى كه خلافت را كه حق من بود ، به پسر عمّم موسى بن عيسى دهى ؛ و آمنهء بنت على را كه عمّهء من است ، طلبكارى نمودى ، و زعمت اين بود كه همسر اويى ؛ و مرا پسر سلامه خواندى ؟ ابو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ! من آن كسم كه ظاهر كردم دولت شما را ، و تمهيد نمودم از براى شما امر شما را . ابو جعفر گفت : يا بن الخبيثه ، اين از آن جهت بود كه حق تعالى مىخواست اظهار دعوت ما را ، و نصرت دولت ما را بسوى ما ، و اگر كنيزك سياهى به جاى تو مىبود ، آنچه از تو ظاهر شد ، از او به ظهور مىرسيد . يا ابن الفاعله ! خود را در نسب به ما ملحق ساختى ، و غرضت آن بود كه دعواى امامت و خلافت كنى ؟ مگر عالميان نمىدانستند كه تو بنده و بندزادهء معقلى ؟ و اگر تو از اولاد سليط مىبودى ، آخر بندزادهء ما بودى . ابو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ! من كيستم كه به سبب من به اين مرتبه در غضب مىروى ؟ ابو جعفر گفت : تو آنى كه دعواى خدايى كردى . و چون سخن به اين مقام رسيد ، دست بر دست زد ، و آن چهار تن با شمشيرهاى برهنه از آن حجره بيرون آمدند . ابو مسلم پيش دويده در پاى ابو جعفر افتاد كه پايش را ببوسد ، و در آن حالت خواست بگويد : يا امير المؤمنين ، گفت : يا رسول اللّه ! الامان ! ابو جعفر لگدى بر سرش زده گفت : « ويلك يا عدو اللّه أ لم تفرق بين امير المؤمنين و رسول اللّه ؟ » يعنى : « واى بر تو اى دشمن خدا ، آيا تو فرق نكردى ميان امير المؤمنين و رسول خدا ؟ » پس شمشيرها در او گذاشتند .
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 180
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٨٠