تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
گروه شدند . و هم در آن ايّام حسن بن قحطبه و حميد بن قحطبه دانستند كه ابو مسلم در سرّ ، دعواى امامت و خلافت مىكند و مردم را به بيعت خود دعوت مىنمايد . پس حسن بن قحطبه نامه‌اى به ابو جعفر دوانيقى فرستاد كه آن ديو كه در دماغ عمّت عبد اللّه بن على جا كرده بود ، اكنون در دماغ ابو مسلم مأوا ساخته . يعنى او نيز دعواى امامت و خلافت مىكند . ابو جعفر از رسيدن اين خبر بسيار تنگدل شد ؛ و حميد بن قحطبه نيز به همين مضمون نامه‌اى فرستاد . در « كفاية البرايا » و در بعضى ديگر از كتب معتبره مسطور است كه در آن اوقات ابو مسلم در سر دعواى حلول مىنمود ، و مىگفت : خدا در آدم صفى حلول كرده بود ، و بعد از او در همهء پيغمبران حلول مىكرد ، تا در محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - حلول كرد ، و بعد از محمّد در من حلول كرده . و بعضى گفته‌اند كه سنباد مجوسى او را فريب داده با او گفت كه خدا در تو حلول كرده است . اين سخن در مزاج ابو مسلم خوش افتاده ، دعواى حلول كرد . بالجمله ، ابو مسلم بىرخصت ابو جعفر متوجّه خراسان شد ، و اين حركت سبب ازدياد خشم ابو جعفر شده نامه‌اى به او فرستاد كه امارت شام را نيز به تو دادم . بايد كه در شام و خراسان نايبان بگمارى و خود روى به اين جانب آرى كه در امور ملكى به رأى تو محتاجم . چون نامه به ابو مسلم رسيد ، گفت پسر سلامه امارت شام و خراسان را به من مىدهد ؛ در امارت اين دو ولايت ، هيچ‌كس را به من منّت نيست . زيرا كه من اين دو ولايت را به قوّت بازوى و ضرب شمشير مسخّر كرده‌ام ؛ و از حدّ جزيره در گذشت . ابو جعفر از شهر انبار به روميّهء مداين آمده ، ديگر باره ابو مسلم را طلب داشت . ابو مسلم اجابت نكرد ؛ به روايت اصح باز جوابهاى درشت فرستاد . ابو جعفر عم خود عيسى بن عبد اللّه بن علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس را به طلب او فرستاد ، مفيد نيفتاد . عاقبت ابو جعفر به امراى خراسان نامه نوشت ، بتخصيص به ابو داود كه از قبل ابو مسلم والى خراسان بود ، كه اگر مرا امام و خليفه مىدانيد و اطاعت مرا بر خود واجب مىشناسيد ، بايد كه اطاعت ابو مسلم