تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣

پس اكثر اوقات حكايات موضوعه و غير موضوعه از سليط نقل مىكرد ، و در اثناى تقرير آن حكايات مىگفت : « جدّم سليط چنين گفت » و « جدّم سليط چنين كرد » و گاهى بتقريبى مىگفت : « من پسر مسلم خطرنيم ، و مسلم نبيرهء سليط بن عبد اللّه بن عبّاس بود . » حال آنكه سليط بندزادهء عبد اللّه بوده . تفصيل اين اجمال آنكه : عبد اللّه بن عبّاس جاريه‌اى داشت كه خدمت او مىكرد . نوبتى به آن كنيزك مباشرت نموده ، ترك او گفت ؛ و بعد از مدّتى غلامى از غلامان اهل مدينه به اجازت عبد اللّه ، آن كنيزك را بخواست ، و آن جاريه از آن غلام حامله شده پسرى آورد ، عبد اللّه آن كودك را به بندگى گرفته ، سليط نام كرد . بعد از وفات عبد اللّه ، سليط خدمت وليد بن عبد الملك بن مروان اختيار كرد ؛ و چون هميشه ميان بنى اميّه و بنى عبّاس مادهء نزاع در حركت بود ، وليد بن عبد الملك خواست كه علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس را مالشى دهد ؛ سليط را تحريك كرد كه دعوى نموده كه من فرزند عبد اللّه بن عبّاسم و جمعى به اشارت وليد به محكمهء قاضى دمشق رفته شهادت دادند كه ما از عبد اللّه شنيديم كه مىگفت سليط از نطفهء من است . قاضى چون مدّعاى وليد را يافته بود ، حكم كرد كه سليط از اولاد عبد اللّه بن عبّاس است ، و سليط ميراث از علىّ بن عبد اللّه طلب كرده ، از اين ممر آزار بسيار به علىّ بن عبد اللّه بن عبّاس رسيد . پس ابو مسلم بعد از الحاق نسب خود به عبّاس ، در سرّ مردم را به بيعت خود مىخواند ، و دعوى امامت و خلافت مىكرد و در سنهء ست و ثلاثين و مائه به عزيمت حج متوجّه عراق شد . چون به شهر انبار رسيد ، سفّاح او را گرامى داشت . روزى ابو مسلم در مجلس نشسته بود كه ابو جعفر درآمد . ابو مسلم به تعظيم او برنخاست ؛ سفّاح گفت : اى صاحب الدّولة اين برادر من ابو جعفر است ؛ سبب تغافل و باعث تجاهل چيست ؟ ابو مسلم گفت : اين مجلس امير المؤمنين است ، لا يقضى فيه الّا حقوقه . و در آن ايّام نيز ابو جعفر در كشتن ابو مسلم مبالغه بسيار نمود . ليكن سفّاح به قتل او راضى نشده « 34 » گفت : اگر او

هامش
( 34 ) در متن : « راضى شده » .