تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢

« تاريخ گزيده » آورده كه « 33 » : « طالب الحق عبد اللّه بن يحيى بن زيد ابن زين العابدين علىّ بن الحسين خروج كرد . سفّاح ، ابو مسلم را به جنگ او فرستاد ، تا او را قهر كرد » ، منطبق است بر اين منوال . بايد دانست كه اين شاهزاده عبد اللّه با بقيّهء قوم عبد اللّه بن يحيى الكندرى الخارجى الاباضى كه در زمان مروان حمار خروج كرده در دست ابن عطيّه كشيده شد جنگها كرده بسيارى از آن طايفه را به قتل رسانيده بود . و عبد اللّه بن يحيى الكندرى را خوارج « طالب الحق » و « امير المؤمنين » مىگفتند ، و با شاهزاده عبد اللّه بن يحيى العلوى محاربه مىنمودند كه سزاوار نيست كه تو را طالب گويند ؛ بايد كه تغيير لقب نمايى . و نيز با او بد بودند به واسطهء آنكه ايشان را از سب شاه ولايت پناه منع مىفرمود ؛ و شاهزاده با ايشان به واسطهء همين مقاتله مىنمود كه ترك آن ناشايست كنند ؛ آن بدبختان نابكار و آن كافركيشان عداوت شعار ، ترك سب شاه دلدل سوار نمىكردند . امّا چون ابو مسلم مروزى به خراسان معاودت نمود ، سفّاح برادر خود ابو جعفر دوانيقى را ولى عهد گردانيده ، مرتبهء ديگر او را به خراسان فرستاد تا از اهل آن ولايت به جهت خود بيعت بگيرد . چون ابو مسلم اين خبر شنيد ، سخت رنجيد كه سفّاح بىمشورت او ابو جعفر را ولى عهد گردانيده بود . خواست كه از بيعت ابو جعفر امتناع نموده ، خلق را به بيعت خود تكليف نمايد . پس داعيهء امامت و خلافت در خاطرش رسوخ يافت ، و در اين مرتبه به ابو جعفر چندان التفاتى نكرد ؛ بلكه با او از در بىحرمتى درآمده ، ابو جعفر كين ابو مسلم در دل گرفته بازگشت ، و نزد سفّاح به سعايت او مشغول گشت . امّا سفّاح مصلحت نمىديد كه متعرّض ابو مسلم شود . ابو مسلم بنابر آنكه مكرّر گفته بود كه هر كس آل عبّاس را امام و امير المؤمنين نداند ، يا از ايشان برگردد ، يا غير ايشان را امام و خليفه داند ، خون او مباح است ، به خاطر گذرانيد كه الحاق نسب به عبّاس بايد نمود ، آنگاه دعواى خلافت كرد ؛ تا كسى را مجال اعتراض نباشد .

هامش
( 33 ) « تاريخ گزيده » ، به اهتمام دكتر عبد الحسين نوايى ، ص 292 .