گفت كه مكتوب ابو سلمهء خلّال به من رسيد ، و ابو سلمه مرا دعوت نموده به امر خلافت ، و مرا احق مردمان ديده به اين كار ؛ و بتحقيق كه شيعهء ما از خراسان آمدند به پيش او . حضرت امام به او گفت : كى شيعهء تو شدند ؟ آيا تو فرستادى ابو مسلم را به خراسان و امر كردى او را به پوشيدن لباس سياه ؟ آيا تو مىشناسى يكى از ايشان را به نام و نسبش ؟ عبد اللّه گفت : نه . امام - عليه السلام - فرمود پس چگونه ايشان شيعهء تو شدند و تو ايشان را نمىشناسى و ايشان تو را نمىشناسند ؟ مجملا آن حضرت فرمود كه « قد جاءنى مثل ما جاءك فانصرف غير راض بما قاله . » يعنى : « آمد به من آن نامه كه آمد به تو ، پس برگرد و راضى مباش به آنچه گفته است ابو سلمهء خلّال . »
امّا اشرف بن علىّ بن الحسين رد كرد كتابت را و گفت : من نمىشناسم آن كسى را كه اين مكتوب فرستاده است . پس جواب داد قاصد را .
اين حكايت را مسعودى - عليه الرّحمه - نيز در « مروج الذهب » ايراد نموده ، امّا ذكر اشرف بن علىّ بن الحسين نفرموده .
بالجمله ، هنوز قاصد به كوفه بازنگشته بود كه متابعان بنى عبّاس ، يعنى حسن بن قحطبه و لشكرش دانستند كه ابراهيم بن محمّد كشته شده و وصيّت كرده كه بعد از او برادرش عبد اللّه بن الحارثيّه ، يعنى سفّاح خليفه باشد ، و معلوم كردند كه سفّاح در كجاست ، او را بيرون آورده با او بيعت كردند ، و ابو سلمهء خلّال نيز بيعت كرد . پس نامهاى به ابو مسلم فرستاده او را بر صورت حال آگاهى دادند . ابو مسلم در آن وقت اظهار مذهب باطل خود نموده ، اهل خراسان را به بيعت سفّاح درآورد ، و هر كس كه [ از ] قبول بيعت امتناع نمود به قتل رسانيد . در آن ايّام از شيعهء اماميّه ، به سبب آنكه به بيعت كردن با آل عبّاس راضى نمىشدند ، بسيار كشت ؛ و مىگفت هر كس آل عبّاس را امير المؤمنين نداند و قائل به امامت و خلافت ايشان نباشد ، يا از ايشان برگردد ، خون خود را مباح و حلال گردانيده باشد ؛ او را به قتل بايد رسانيد . بنابراين آن بدبخت خون أئمّهء معصومين - عليهم السلام - را حلال
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٦٥