عزم آن نمود كه خلافت را به شورى حواله نمايند ميان فرزندان امير المؤمنين - عليه السلام - و اولاد عبّاس ، تا ايشان اختيار نمايند به خلافت هر كس را خواهند . باز با خود گفت كه مىترسم كه اتّفاق ننمايند ، پس عزم آن نمود كه بگرداند امر خلافت را به سوى فرزندان امير المؤمنين - عليه السلام - . پس سه نامه نوشت به سه كس از اولاد امير المؤمنين - عليه السلام - ؛ يكى به حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - و نامهاى ديگر به يكى از فرزندان امام زين العابدين كه ملقّب بود به « اشرف » ، و مكتوب ثالث به عبد اللّه بن حسن مثنّى .
راقم حروف گويد كه ابو سلمهء خلّال عارف به مرتبهء امام جعفر صادق - عليه السلام - نبود ، كه اگر عارف مىبود ، نامه به ديگرى نمىفرستاد .
القصّه ، آن سه مكتوب را به مردى كه از موالى ايشان و از ساكنان كوفه بود داده فرستاد . پس قاصد به مدينه آمده ، شبى بود كه با آن حضرت ملاقات نمود . گفت من قاصد ابو سلمهء خلّالم و كتابتى به شما آوردهام . آن حضرت فرمود كه مرا و ابو سلمهء خلّال را به هم چه نسبت ؟ او شيعه و پيرو است غير ما را . قاصد گفت : نامه را بخوانيد ؛ آنچه رأى شما تقاضا كند در جواب بنويسيد . عبارت صاحب كتاب « [ كفاية ] البرايا » است كه : « قال الصّادق - عليه السلام - لخادمه : قرّب منّى السّراج فقرّ به منه فوضع عليه كتاب أبى سلمة فأحرقه فقال أ لا تجيبه ؟ قال قد رأيت الجواب » . يعنى :
« پس گفت حضرت امام جعفر صادق - عليه السلام - به خادم خود كه چراغ را به من نزديك گردان . خادم چراغ را به نزد آن حضرت برد . پس آن جناب گذاشت كتابت ابو سلمهء خلّال را بر چراغ و بسوخت آن مكتوب را . بعد از آن قاصد گفت : آيا جواب نمىدهى او را ؟ آن حضرت فرمود كه بتحقيق كه ديدى جواب را » .
پس قاصد از مجلس امام - عليه السلام - بيرون آمده به نزد عبد اللّه ابن حسن مثنّى رفت . پس عبد اللّه بن حسن قبول كرد كتابت او را ، و سوار شده نزد امام جعفر - عليه السلام - رفت . ملخّص مقال آنكه ، به آن حضرت
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٦٤