چون آن دو تن به مجلس عمر بن عبد العزيز رسيدند ، عمر از ايشان پرسيد كه باعث اين فتنه و فساد چيست ؟ گفتند : شيوهء ما بجز صلاح و سداد نيست . عمر گفت : به هر تقدير سبب تمرّد كدام است ، و شكايت شما از كيست ؟
گفتند : شكايت از تو داريم كه با وجود آنكه از روى عدل و داد زندگانى مىكنى ، مردم را از آنچه نسبت به ابو تراب مىگفتند منع كردى . مناسب به حال تو آن بود كه خلق را از سب و شتم ابو تراب مانع نگردى ، و قوم خويشتن را كه اصحاب شقاوت و ارباب غوايت بودند ، نيز لعنت كنى . عمر گفت : من از هر كس كه مخالف خدا و رسول باشد بيزارم . گفتند : على و معاويه با يكدگر حربها كردند . به اعتقاد ما هر دو بر خطا بودند ! اگر تو به خطاى هر دو معترف نباشى ، بايد كه به عصيان يكى از ايشان اعتراف نمايى .
زيرا كه به زعم ما محاربهء هر دو از براى دنيا بوده ، و اگر تو گويى نه بارى بايد گفت كه از ايشان كداميك محق بوده و كدام مبطل ؟ و از آنكه مبطل بوده تبرا بايد نمود . عمر بن عبد العزيز گفت : آيا شما نمىدانيد كه أبو بكر [ لشكر ] به بنى حنيفه فرستاد تا مردان ايشان را كشتند و عيال و اطفال آن جماعت را اسير كردند ؟ و عمر بن الخطّاب انكار ابى بكر كرده با او گفت :
اين كار كه تو كردى بر خلاف شريعت محمّدى و دين اسلام بود . و در ايّام خلافت عمر زنان و فرزندان بنى حنيفه را از مردم گرفته به مقام خود ايشان را فرستاد ؟ آن دو نفر تصديق او نمودند ؛ گفتند : صحّت اين حكايت بر ما بلكه بر همهء جهانيان معلوم است . عمر گفت : هرگاه شما از يكى از آن دو تن بيزار شده و به بطلان او اعتراف نماييد ، من نيز يكى از اين دو تن را تبرّا نمايم . چون خوارج أبو بكر و عمر را دوست مىداشتند ، عاجز شدند . پس يشكرى گفت كه اى امير ! چه گويى در حق شخصى كه امير بر مسلمانان باشد و به عدالت در ميان ايشان عمل نمايد و بعد از خود ، امارت مسلما [ نا ] ن را بر ظالمى سپارد ؟ عمر گفت : آنطور كسى نزد من بر خطا است . گفت : ما شنيدهايم كه سليمان بن عبد الملك وصيّت كرده كه بعد از تو برادرش يزيد بن عبد الملك خليفه باشد و تو مىدانى كه او از لباس عدالت عارى است . عمر
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 128
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٢٨