كرد ؛ و علويان را گرامى مىداشت ، و سب حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - را كه از زمان معاويه تا به آن وقت بنى اميّه و اتباع ايشان بر زبان كفر نشان خود جارى داشتند برانداخت . و آن چنان بود كه طبيب موسوى را تعليم داد تا در مجلسى كه اكابر و اعيان بنى اميّه و معارف و مشاهير شام حاضر بودند از او دختر طلب نمود . عمر [ بن عبد العزيز ] گفت : اين مواصلت ميسّر نشود ، زيرا كه تو از دين ما بيگانهاى . طبيب موسوى گفت : پس چرا پيغمبر آخر الزّمان دختر به ابو تراب داد ؟ عمر بن عبد العزيز و اكثر حضّار زبان به تعريف و توصيف حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - گشوده گفتند كه ابو تراب اوّل قوم بود از روى اسلام ، و سيّد خلايق بعد از سيّد الانام ، اتّحادش به پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - از حديث صحيح « أنا و علىّ من نور واحد » روشن و پيداست ، و نسبتش به آن سرور از خبر معتبر « أنت أخى فى الدّنيا و الآخرة » كالبدر فى الدّجى ظاهر و هويدا . يهودى گفت : پس چرا سب او را روا مىداريد ؟ پس عمر عبد العزيز حكم كرد كه ديگر كسى نسبت به شاه اوليا ناشايست و ناسزا نگويد . پس زبان بدانديشان مقطوع ، و دهان كافركيشان مطبوع گشت . آنگاه شوذب خارجى با هشتاد تن خروج كرده ، « 3 » جمعى از بنى شبيب به او پيوستند . عمر بن عبد العزيز نامه به شوذب فرستاد كه شنيدهام كه تو گفتهاى كه خروج من از براى احياى سنن حضرت خير المرسلين است . اگر تو به اين كار از ديگران اولى و احقّى ، بيا تا با هم مناظره نماييم . اگر حق به جانب تو باشد ، شرط تأمّل به تقديم رسانيم ، و الّا تو را بر غلطى كه كرده باشى ، مطّلع ساخته به طريق صواب دلالت كنيم . شوذب عاصم نامى را از قبيلهء خود ، يعنى بنى يشكر ، با يكى از موالى بنى شيبان فرستاد تا با عمر بن عبد العزيز مناظره نمايد . در كفاية البرايا مسطور است آنچه خلاصهء مضمونش اين است كه :
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٢٧
هامش
( 3 ) « الاعلام » زركلى ، ج 2 ، ص 24 ؛ « حبيب السير » چاپ تهران ، ج 1 ، ص 258 و 299 ؛ « العقد الفريد » ج 2 ، ص 231 ( به نقل از لغتنامهء دهخدا ) .