تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
مردى از اهل شام كه خداى تعالى به دوستى شما بر من منّت نهاده ، و من هميشه تولّا به شما كرده‌ام ، و از مخالفان و دشمنان شما تبرّا نموده‌ام . مرا پدرى بود كه دوست بنى اميّه بود ، و جمعيّت وافره و اسباب متكاثره داشت ، و چون مىدانست كه من دوست اهل بيت رسولم ، با من دشمن بود ، و به غير از من فرزندى نداشت . متاع و اسباب و اثاث البيت را فروخته ، قيمت و ثمن آن را بر نقود سابقهء خود افزود ، و در موضعى كه خود مىدانست دفن كرد ؛ و به سبب عداوتى كه با من داشت وصيّتى نكرد ، و آن زمين را از من پنهان داشت ؛ و چون فوت شد هر چند طلب آن مال كردم نيافتم . امام - عليه السلام - فرمود كه مىخواهى او را ببينى و از او بپرسى كه آن مال كجاست ؟ جوان شامى گفت : بلى يا ابن رسول اللّه ، كه بسيار محتاجم و هيچ چيز ندارم . پس آن حضرت مكتوبى نوشت و آن را مهر كرد و گفت اين را بگير و امشب به بقيع برو و آواز در ده كه يا ذر جان ! مردى بيايد ، اين نامه به او ده و بگوى كه من رسول محمّد بن علىّ بن الحسينم ، و هر چه خواهى از او بپرس . شامى برفت . راوى اين حديث ابو عيينه گويد كه روز ديگر رفتم كه حال آن مرد معلوم كنم ؛ چون به در سراى امام - عليه السلام - رسيدم ، جوان شامى را ديدم منتظر ايستاده ؛ چون اندك فرصتى گذشت ، خادمى بيرون آمده دستورى داد . با آن جوان درآمدم . آن جوان گفت : يا ابن رسول اللّه ، خداى تعالى داناتر است كه علم خود نزد كه نهد . شب به بقيع رفتم و به آنچه فرموده بودى عمل نمودم . شخصى حاضر شد و نامه را گرفت و خواند ، و گفت در همين موضع باش ، تا پدرت را بيارم ؛ بعد از زمانى بازآمد و مردى را با خود آورد ، سياه شده در غايت كراهيت ، رسنى سياه در گردنش ؛ گفت اين پدر توست . از او سؤال كن آنچه خواهى . گفتم اين پدر من نيست ، زيرا كه پدرم مردى سفيد بود و پرگوشت ، گفت : بخار دوزخ و دود جهنّم او را چنين متغيّر گردانيده . پس از او سؤال كردم كه تو پدر منى ؟ گفت بلى گفتم : اين چه حال است ؟ گفت : اى پسر ! به جهت آنكه من تولّا به بنى اميّه مىكردم و ايشان را از اهل بيت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بهتر مىدانستم ،