جعفر را زن نمىدهى ؟ فرمود كه زود باشد كه بردهفروشى از برابر بيايد و در دار ميمون فرود آيد ؛ پس بردهاى از براى او بخرم . بعد از آنكه كاروان از برابر برسيد ، امام - عليه السلام - كيسهء زرى بداد و فرمود كه برويد و از اين زر كنيزى بخريد . چون به نزد آن بردهفروش رفتند ، او گفت كه همه را فروختهايم مگر دو كنيزك كه يكى از ديگرى بهتر است ، و هر دو را بيرون آورد . پس يكى را اختيار كردند و از بها پرسيدند . بردهفروش گفت : از هفتاد مثقال طلا كمتر نمىفروشم . ملازمان آن حضرت گفتند كه مىخريم به هر چه در اين كيسه است . [ بردهفروش ] گفت : اگر حبّهاى از آنچه كه گفتهام كم است نمىفروشم . پيرى در آنجا نشسته بود ، گفت : كيسه بگشاييد . چون بگشادند ، هفتاد مثقال طلا بود بىزياده و نقصان . او را بخريدند و به خدمت آن حضرت آوردند . امام - عليه السلام - از او پرسيد كه نام تو چيست ؟ گفت : حميده . آن حضرت فرمود كه پسنديده و محمود باد در دنيا و آخرت . باز از او پرسيد كه باكرهاى ؟ گفت بلى . امام - عليه السلام - فرمود كه چگونه بوده است ؟ گفت : هرگاه بردهفروش روى به من مىآورد ، مرد پيرى پيدا مىشد و او را مىزد تا از من دور مىشد . امام - عليه السلام - از جميع اين حالات پيشتر خبر داده بود . پس آن كنيزك را به حضرت امام جعفر - عليه السلام - داد .
ديگر روايت است به اسناد متّصل از مفضّل بن عمر كه گفت حضرت ابو جعفر امام محمّد باقر - عليه السلام - به مكّه [ سفر ] مىفرمود از مدينه ، در راه به جماعتى از خارجيان رسيد كه مردى در ميان ايشان بود كه درازگوشش مرده بود و متاعش افتاده ، و او مىگريست . چون آن حضرت را ديد گفت : يا بن رسول اللّه ، درازگوشم مرده و عاجز فروماندهام . دعا كن و از خداى تعالى در خواه تا درازگوشم را زنده كند . امام - عليه السلام - دعا كرد ، فى الحال آن درازگوش گوش زنده شد و دويدن گرفت .
ديگر ، روايت است كه مردى نزد حضرت امام محمّد باقر - عليه السلام - آمده گفت كه اى مولاى من ! پدر و مادرم فداى تو باد ! من
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 124
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص١٢٤