تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
چشم بر سر مبارك امام حسين - عليه السلام - افتاد ، ديد كه لبهاى مباركش مىجنبد ، پيش رفته گوش فرا داشت . شنيد كه آن حضرت مىخواند كه
« سَيَعْلَم الَّذِين ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَب يَنْقَلِبُون »

« 7 » از آن حالت متعجب شده پرسيد كه اين سر كيست ؟ گفتند كه اين سر حسين بن علىّ بن ابى طالب - عليه السلام - است ، دخترزادهء رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - ؛ يهودى گفت : اگر رسول خدا بر حق نبودى ، اين كرامت از او پديد نيامدى ؛ پس كلمهء شهادت بر زبان رانده ، مسلمان شد . در آن راه عجايب بسيار و غرايب بىشمار و معجزات بىنهايت و كرامات بىحدّ و غايت ، از آن حضرت به ظهور رسيد و به واسطهء آن بسيارى از غير اهل ملّت شرف اسلام دريافتند . القصّه ، يزيديان سرهاى شهدا را با پرده‌نشينان تتق عصمت و عفّت ، به شام بردند و بعد از ماجراى بسيار كه ميان اهل بيت و يزيد - عليه اللّعنه - واقع گرديد ، چنان كه در « منهج النّجات » مرقوم كلك بيان گشته ، يزيد با حضرت امام زين العابدين - عليه السلام - گفت كه از من چيزى بخواه . آن حضرت فرمود كه از تو سه چيز مىخواهم : يكى آنكه عورات اهل بيت را همراه من كنى كه به مدينه برم ؛ ديگر آنكه سر مبارك پدرم را به من گذارى تا به كربلا برده به تن پرنورش متّصل سازم ؛ ديگر ، در اين جمعه بگذارى كه من خطابت نمايم . يزيد لعين هر سه را قبول كرد ؛ و در وقت خطبه خواندن ، آن حضرت بعد از حمد و ثناى الهى آغاز طعن و سرزنش يزيد و اتباعش فرمود ، و قضيّه به جايى كشيد كه با وجود سنگدلى ، اهل شام از ذكر ظلم و ستمى كه در حق اهل بيت رفته بود بىآرام شده خروش برداشتند . يزيد چون ديد كه حال مردم متغيّر گرديد ، با مؤذّن گفت كه بانگ نماز آغاز كن . چون مؤذّن اذان بنياد كرد ، امام - عليه السلام - بر منبر نشسته ، چندان صبر فرمود كه به كلمهء « اشهد ان محمّدا رسول اللّه » رسيد . گفت : اى مردمان ، اين محمّد كه رسول خدا است ، جدّ حسين است يا جدّ يزيد ؟ باز مردمان افغان برداشتند .

هامش
( 7 ) از آيهء 227 سورهء مباركهء شعراء .
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 114 | محمد بن اسحاق بن محمد الحموي