ملجم گفت : آنچه رفتنى بود رفت ، مرا مكش تا حاكم شام را كه دشمن توست بكشم . امام - عليه السلام - او را به سخن نگذاشته ، نوك شمشير به سينهء آن ملعون فرو برده ، او را پيش كشيد و گردنش بزد . مردم آن ملعون را بسوختند . لعن اللّه عليه لعنة ابدية سرمديّة . پس حضرت امام تعيين امراء و عمال نموده ، عبد اللّه بن عبّاس را به حكومت بصره فرستاد .
و چون خبر شهادت حضرت امير المؤمنين و بيعت مردم با امام المسلمين به معاويهء لعين رسيد ، مردى از حمير به كوفه و ديگرى را از بنى القيس به بصره فرستاد تا او را از اخبار عراق واقف سازند ، و دلهاى مردم را بر امام - عليه السلام - فاسد گردانند . و چون حضرت امام را بر اين معنى اطّلاع حاصل گشت ، آن دو ناكس را به دست آورده به قتل ايشان فرمان داد ، و آنگاه ميان سبط رسول اللّه و معاويهء روسياه مراسلات واقع شد . پس معاويه لشكر كشيد و به عزم جنگ آن حضرت متوجّه عراق گرديد . و امام - عليه السلام - نيز در حركت آمده و با آن حضرت مردم مختلف راى بسيار بودند ، و معاويه به تدبير عمرو عاص كتابتها به معارف كوفه فرستاده ايشان را وعدهها داد ، و اكثر آن جماعت را به خود راغب ساخت ، و آن دون دغل همواره قمار حيل مىباخت ، تا تفرقه در ميان ايشان انداخت .
آوردهاند كه حضرت امام حسن - عليه السلام - روزى در ساباط مدائن به عزم آنكه به دست امتحان پردهء خفا از روى كار موافق و مخالف بگشايد ، خطبهاى خوانده خلق را نصيحت فرمود ، و به فرمانبردارى و موافقت در جميع امور اشارت نمود . پس جمعى از آن فرق مختلفه كه به مواعيد معاويه شيفته گشته جوياى بهانه بودند از روى مغالطه گفتند : همانا حسن بن على مىخواهد كه با معاويه صلح كند . آنگاه آن طايفهء گمراه همين سخن را بهانهء مفارقت خود از آن جناب ساختند و تزلزل در آن سپاه انداختند . و گروهى از آن لشكر كه مذهب خوارج داشتند تكفير آن حضرت نموده به خيمهء آن جناب درآمده هر چه يافتند غارت كردند . پس امام - عليه السلام - ربيعه و همدان را طلب داشته ، آن دو قبيله به حفظ و حراست آن سرور پرداختند . و
أنيس المؤمنين ( فارسي ) — صفحة 89
مساهمون: محمد بن اسحاق بن محمد الحموي
ص٨٩