تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
يكى ديگر از مدعيان دروغين وكالت و با بيت امام دوازدهم ( ع ) ، ابو جعفر محمد بن على شلمغانى معروف به ابن ابى العزاقر نام داشت . او نزد بنى بسطام محترم شمرده مىشد . زيرا حسين بن روح ، در نظر مردم براى او منزلت و جايگاهى قرار داده بود . چون وى در آغاز از شيعه بود و كتابهايى نيز بر وفق مرام شيعه نگاشت . سپس به ارتداد گراييد و از آن هنگام به بعد هر دروغ و كفر و افترايى را كه خود مىخواست براى بنى بسطام به نقل از حسين بن روح نقل مىكرد . بنى بسطام هم گفتار او را تصديق مىكردند . اين خبر به حسين بن روح رسيد وى نسبت آن سخنان را از خود منكر شد و آنها را بهتانى بزرگ شمرد و بنى بسطام را از پذيرش گفته‌هاى وى نهى كرد . آنگاه دستور داد كه او را لعن كنند و از وى بيزارى جويند . اما بنى بسطام به گفتهء حسين بن روح وقعى ننهادند زيرا شلمغانى به ايشان گفته بود : من سرى را با شما در ميان نهادم و اينك به خاطر افشاى آن مجازات شده‌ام . زيرا اين راز بزرگى بود كه جز پيامبر مرسل يا فرشته مقرب يابنده مؤمن آزموده شده تاب حمل آن را ندارد . حسين بن روح از اين ادعاى وى آگاه شد و نامه‌اى به بنى بسطام نوشت و در آن شلمغانى را لعنت كرد و از وى بيزارى جست . چون شلمغانى از اين نامه آگاهى يافت به سختى گريست و گفت : اين كه حسين بن روح دستور به لعنت من دارد ، خود حاوى معناى ژرفى است . زيرا لعنت يعنى دور گردانيدن . پس معنى سخن او كه گفته است لعنه الله يعنى خداوند او را از عذاب دور نگهدارد . اكنون جايگاه خويش را باز شناختم و چهره بر زمين ساييد و گفت : شما بايد اين راز را پنهان داريد . شلمغانى تا آنجا پيش رفت كه به بنى بسطام گفت : روح رسول خدا به محمد بن عثمان عمرى ، و روح امير مؤمنان على به حسين بن روح ، و روح فاطمه زهرا ، به‌ام كلثوم دختر محمد بن عثمان انتقال يافته است . ام كلثوم گويد : من به خانهء مادر ابو جعفر بن بسطام رفتم . خم شد تا پاهاى مرا ببوسد من او را از اين كار بازداشتم . پس مادر ابو جعفر گريست و گفت : چگونه پاهايت را نبوسم كه تو فاطمه سرور و بانوى منى ؟ ! ام كلثوم گويد : پرسيدم : چگونه ؟ ! مادر ابو جعفر گفت : شلمغانى رازى با مادر ميان نهاده است . ام كلثوم گويد : پرسيدم : چه رازى ؟ گفت : از ما پيمان گرفته كه اين راز را فاش نسازيم و من مىترسم چنانچه اين راز را فاش كنم به عقوبت خداوند دچار شوم . ام كلثوم گفت : من به وى اطمينان دادم كه اين راز را براى كسى بازگو نكنم و در دل خود حسين بن روح را استثنا كردم . آنگاه آن زن خبر دروغى را كه شلمغانى دربارهء محمد بن عثمان و حسين بن روح و ام كلثوم به آنان گفته بود ، براى وى بازگو كرد ام كلثوم گويد : به وى گفتم : اين دروغ است و حسين بن روح را از اين ماجرا آگاه كردم . حسين بن روح با شنيدن اين سخن گفت : اين كفر و الحاد است كه اين ملعون ( شلمغانى ) آن را در دل اين مردم استوار گردانيده تا از اين راه بتواند بگويد كه خداوند در او ( شلمغانى ) حلول كرده