تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
است . از اين رو پس از مرگ وى پيروانش سه دسته شدند . گروهى گفتند : مقصود وى فرزندش و گروهى گفتند : مقصودش احمد بن محمد بن موسى بن فرات و عده‌اى ديگر گفتند : مراد وى احمد بن ابو الحسين بن بشر بوده است . يكى ديگر از مدعيان دروغين با بيت امام زمان ( ع ) ، ابو طاهر محمد بن على بن بلال بوده نام داشته است . اموالى از سهم امام ( ع ) نزد وى موجود بوده كه او از تسليم آنها به محمد بن عثمان عمرى خوددارى مىورزد و مىگويد كه خود وكيل قائم ( ع ) است تا آنجا كه شيعه از وى بيزارى جستند و او را لعنت كردند و توقيعى نيز از جانب صاحب الزمان ( ع ) دربارهء او صادر شد . حسين بن منصور حلاج نيز از جمله كسانى است كه به دروغ ادعاى وكالت و با بيت امام زمان ( ع ) را كرد . حلاج در نامه‌اى به ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى نوشت كه وكيل صاحب الزمان ( ع ) است . و مىخواست دل وى را به دست آورد و با برخوردارى از يارى و هوادارى وى و استفاده از موقعيت علمى و ادبى او ، ديگران را نيز به انقياد خود بكشاند . آنگاه وى ادعاى خود را بالاتر برد و به وى نوشت : من فرمان يافته‌ام كه به تو بنويسم هر گونه يارى كه خواسته باشى برايت آشكار سازم تا دلت قوت گيرد و به گمان و ترديد نيفتى . ابو سهل به او نوشت : من در مقابل اين همه معجزه و دلايلى كه از تو به ظهور رسيده ، فقط تقاضاى كوچكى دارم كه روا كردن آن بر تو آسان است . من كنيزكان را دوست دارم اما پيرى مرا از نزديكى با آنان محروم مىدارد لذا بايد هر جمعه خضاب كنم و گرنه پيرى من در نزد ايشان آشكار خواهد شد . من از تو خواهانم كه مرا از رنج خضاب كردن آسوده سازى و رنگ محاسنم را سياه گردانى . اگر چنين كنى هر چه بگويى مطيع فرمان تو خواهم بود . هنگامى كه حلاج از پاسخ ابو سهل آگاه شد دانست كه در نگاشتن نامه به او خطا كرده است و ديگر از او دست برداشت . ابو سهل نيز جريان اين نامه‌ها را به آلتى براى تفريح و خنده و سرگرمى قرار داده بود . حلاج به قم آمد و نامه‌اى نوشت و در آن ادعا كرد كه رسول امام و وكيل آن حضرت است . اما مردم نامهء او را پاره كردند و او را به ريشخند گرفتند . كسى كه نامهء حلاج را پاره كرده بود به دكان خود آمد . حاضران در برابر وى برپاخاستند مگر يك نفر كه او همان حلاج بود . صاحب دكان دربارهء آن كس كه برنخاسته بود ( او را نمىشناخت ) پرسش كرد . حلاج گفت : آيا با اين كه من حضور دارم دربارهء من از ديگرى سؤال مىكنى ؟ صاحب دكان گفت : من احترام تو را پاس داشتم و از خودت نپرسيدم . حلاج گفت : وقتى نامهء مرا پاره مىكردى تو را ديدم . آنگاه صاحب دكان گفت : اى غلام ! پا و گردن اين مرد را بگير و از اينجا بيرونش كن . پس از اين ماجرا حلاج در قم ديده نشد سپس وى در روزگار خلافت مقتدر به جرم الحاد و دعوى الوهيت كشته شد .
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 279 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين