تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
كه از ابو الحسن ( ع ) اجازه گيرد كه اين كنيز را به او دهد وى نيز دستور امام ( ع ) را اطاعت كرد و امام على نقى ( ع ) نيز به وى اجازه داد . صدوق در اكمال الدين به سند خود از مطهرى از حكيمه دختر امام محمد جواد ( ع ) نقل كرده است كه گفت : من كنيزى به نام نرجس داشتم . روزى پسر برادرم ( يعنى امام حسن عسكرى ( ع ) به ديدار من آمد و به آن كنيزك نگريست . به او عرض كردم : سرورم گويا شما او را پسنديده‌ايد و آيا وى را به نزد شما بفرستم ؟ گفت : خير بلكه از او تعجب مىكنم زيرا به زودى از اين كنيز نوزادى بزرگوار در نزد خدا ، زاده مىشود كه خداوند به واسطهء او زمين را پر از عدل و داد مىكند چنان كه از ظلم و جور پر شده است . گفتم : آيا او را براى شما بفرستم ؟ گفت : از پدرم كسب اجازه كن . پس به خانه ابو الحسن ( ع ) شدم و آن حضرت خود ابتدا به سخن كرد و فرمود : اى حكيمه ! نرجس را نزد فرزندم ابو محمد بفرست . گفتم : سرورم من نيز بدين مقصود آمده بودم . فرمود : اى مباركه ! خداوند تبارك و تعالى دوست مىداشت كه تو در پاداش اين كار شريك باشى . حكيمه گويد : سپس من نرجس را آراستم و او را به ابو محمد ( ع ) هبه كردم . پس ابو الحسن ( ع ) وفات يافت و ابو محمد ( ع ) جانشين او شد . من نيز همان گونه كه به زيارت پدرش مىرفتم از او هم ديدار مىكردم . پس روزى نرجس به استقبالم آمد تا كفشهايم را درآورد و گفت : بانوى من ! كفشت را به من ده ! گفتم : بلكه تو سرور و بانوى منى ! به خدا سوگند كفشم را به تو ندهم و نگذارم كه تو خدمت مرا به جاى آرى . بلكه من تو را به چشم خدمت مىكنم . ابو محمد ( ع ) سخن مرا شنيد و گفت : اى عمه ! خداوند بهترين پاداشت دهاد ! من تا غروب آفتاب آنجا بودم و با نرجس صحبت مىكردم آنگاه گفتم : جامه‌ام را بدهيد كه مىخواهم بروم . امام ( ع ) فرمود : اى عمه امشب نزد ما باش . كه در اين شب مولود خجسته‌اى زاده مىشود كه خداوند به واسطهء او زمين را پس از مرگش زنده مىكند . صدوق در روايتى ديگر در اكمال الدين آورده است : امام عسكرى ( ع ) به دنبال حكيمه فرستاد و به وى پيغام داد كه : اى عمه ! امشب افطار نزد ما باش . امشب نيمه شعبان است و خداوند تبارك و تعالى در اين شب حجت خود را آشكار مىسازد ، و او حجت خدا در زمين است . حكيمه گفت : مادرش كيست ؟ فرمود : نرجس . حكيمه گفت : قربانت گردم اثرى از حمل در او نيست . فرمود : همين است كه گفتم : حكيمه گويد : من به منزل امام ( ع ) رفتم پس چون نرجس آمد سلام داد و نشست و خواست كفشم را درآورد و گفت : بانوى من ! چگونه شب كردى ؟ گفتم : تو سرور و بانوى من و خانواده‌ام هستى . پس او سخن مرا رد كرد و گفت : اين چه حرفى است ؟ گفتم : دخترم ! خداوند امشب به تو كودكى عطا مىكند كه سرور دنيا و آخرت است . پس نشست و شرم كرد . سپس ابو محمد ( ع ) به من گفت : چون سپيده سر زد اثر