تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
از آسمان سبقت جسته است . اين منبر در همان جايگاهى بود كه پدرم آن تخت را قرار داده بود . محمد ( ص ) و داماد و وصيش و نيز گروهى از انبيا به آن قصر درآمدند . پس مسيح ( ع ) به استقبال محمد ( ص ) شتافت و با وى معانقه كرد . محمد ( ص ) به او گفت اى روح الله ! اينك من آمده‌ام تا از وصى تو ، شمعون ، دخترش مليكه را براى اين فرزندم خواستگارى كنم و با دست به ابو محمد ( ع ) فرزند صاحب اين نامه را اشاره كرد . پس مسيح به شمعون نگريست . و به او گفت : اينك شرافت و بزرگى به نزد تو آمده است پس رحم خود را به رحم آل محمد متصل كنم . شمعون گفت : چنين كردم . آنگاه محمد ( ص ) به فراز آن منبر برآمد و خطبه خواند و مرا به همسرى فرزندش درآورد . مسيح ( ع ) و فرزندان محمد ( ص ) و حواريون نيز بر اين پيوند گواهى دادند . چون بيدار شدم ترسيدم كه اين خواب را براى پدر و جدم بازگويم . زيرا مىترسيدم مرا بكشند . اما قلبم به محبت ابو محمد ( ع ) مىتپيد به طورى كه دست از آب و خوراك كشيدم و به بيمارى سختى مبتلا گشتم . در شهرهاى روم طبيبى نبود كه پدر بزرگم او را بر بالين من نياورده باشد . چون از درمان من نااميد شد گفت : اى نور چشمم ! چه خواسته‌اى دارى ؟ گفتم : اى پدر بزرگ ! اى كاش مىشد از شكنجه و آزار مسلمانانى كه در بند تو اسيرند ، دست بردارى و به آنان صدقه دهى . اميدوارم با اين كار مسيح و مادرش سلامت را به من بازگردانند . پدر بزرگم اين تقاضا را انجام داد . من نيز تظاهر به بهبود خود كردم . و از آن پس اندكى غذا خوردم پدر بزرگم از اين امر بسيار خوش‌حال شد و بر اكرام نسبت به اسيران اقبال نشان داد . همچنين پس از چهارده روز در خواب ديدم كه سرور زنان ، فاطمه ، به ديدار من آمده و مريم دختر عمران و هزار نفر از نديمگان بهشتى وى را همراهى مىكردند . پس مريم به من گفت : اين سرور زنان و مادر شوهر تو ، ابو محمد ، است . پس من به وى درآويختم و گريستم و به او گلايه كردم كه چرا ابو محمد از ديدار من امتناع مىكند . فاطمه ( س ) فرمود : فرزندم ، تو را كه مشرك به خداوندى ، ديدار نمىكند . و اين خواهرم ، مريم ، از دين تو به سوى خدا بيزارى مىجويد پس تو هم بگو « اشهد ان لا إله الا الله و محمدا رسول الله » . تا اين را گفتم فاطمه مرا به سينه‌اش چسبانيد و روحم را پاك كرد و گفت : اينك در انتظار ديدار ابو محمد باش . شب بعد در خواب ابو محمد را ديدم مثل اين كه به او گفتم : اى محبوب من ! آيا پس از آن كه من خود را در راه محبت تو تلف كردم از من دورى مىگزينى ؟ گفت : دورى من از تو علتى جز مشرك بودن تو نداشت . و حال كه اسلام آوردى هر شب به ديدار تو خواهم آمد تا آن كه خداوند ميان ما را در عالم واقع جمع كند . از آن شب تاكنون ديدار وى با من قطع نشده است . بشر گويد : از آن زن پرسيدم : چگونه در ميان اسيران جاى گرفتى ؟ پاسخ داد : ابو محمد در يكى از شبها به من گفت : پدر بزرگت به زودى سپاهى را در روز فلان و فلان به
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 268 | على حجت كرمانى / السيد محسن الأمين