تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
جنگ مسلمانان مىفرستد . پس تو بايد در هيأت خدمتكاران و از فلان راه به صورت ناشناس خود را در اين سپاه داخل كنى . من نيز چنان كردم . سپس جلوداران سپاه مسلمانان به ما برخوردند و با ما جنگ كردند و چنان شد كه خود ديدى . هيچ كس جز تو درنيافت كه من دختر پادشاه رومم . پيرمردى كه مرا به عنوان سهم غنيمت خويش برداشته بود از نامم پرسيد ولى من نام حقيقى خود را از وى پنهان كردم و گفتم نامم نرجس است . گفت : نام كنيزان ؟ بشر گويد : به وى گفتم : عجيب است تو رومى هستى و زبانت عربى است ؟ وى پاسخ داد : پدر بزرگم در تربيت من سعى وافرى داشت . او زنى را كه چندين زبان مىدانست تعيين كرده بود كه هر صبح و شب نزد من مىآمد و زبان عربى را به من ياد مىداد بدين جهت من عربى را خوب فرا گرفتم . بشر گويد : چون آن زن را به خدمت ابو الحسن ( ع ) آوردم ، حضرت از وى پرسيد : خداوند چطور عزت اسلام و شرف محمد ( ص ) و اهل بيتش ( ع ) را به تو نشان داد ؟ آن زن پاسخ داد : اى فرزند رسول خدا چگونه توانم آن را شرح داد كه شما خود از من بدان آگاهتريد ؟ ابو الحسن ( ع ) به وى فرمود : مىخواهم تو را مورد اكرام قرار دهم پس دوست دارم به تو ده هزار دينار يا مژده‌اى به تو رسانم كه شرافت ابدى براى تو به ارمغان دارد . پس كدام يك را مىخواهى ؟ نرجس گفت : شرافت ابدى را مىخواهم . امام ( ع ) فرمود : تو را به فرزندى مژده مىدهم كه شرق و غرب جهان را مىگيرد و دنيا را از عدل و داد پر مىكند چنان كه پيش از آن از ظلم و جور پر شده باشد . نرجس پرسيد : اين فرزند از چه شوهرى خواهد بود ؟ فرمود : از همان شوهرى كه رسول خدا ( ص ) تو را براى او خواستگارى كرده بود . آيا او را مىشناسى ؟ نرجس گفت : از شبى كه بر دست سرور زنان جهان ، فاطمه ( س ) ، اسلام آوردم شبى نيست كه او به ديدنم نيامده باشد . پس امام ( ع ) به كافور گفت : خواهرم حكيمه را فرا بخوان . چون حكيمه داخل شد ، امام ( ع ) به او فرمود : اين زن همان است كه گفته بودم . حكيمه آن زن را مدتى در آغوش گرفت و از ديدارش شاد شد . آنگاه ابو الحسن ( ع ) به حكيمه گفت : اى دختر رسول الله ! او را به خانه‌ات ببر و به وى واجبات و مستحبات را بياموز كه او همسر فرزندم ابو محمد ( ع ) و مادر قائم ( ع ) است . مسعودى در كتاب اثبات الوصية گويد : عده‌اى از بزرگان مورد وثوق ما روايت كردند كه يكى از خواهران ابو الحسن على بن محمد هادى ( ع ) كنيزى داشت كه در خانه‌اش به دنيا آمده و بزرگ شده بود . وى نرجس نام داشت . چون ابو محمد حسن عسكرى ( ع ) اين كنيز را ديد و به او نگريست به شگفت آمد . عمهء امام ( ع ) به آن حضرت عرض كرد . مىبينم كه به اين زن مىنگرى ؟ امام ( ع ) فرمود : من جز از روى شگفتى به اين كنيز نمىنگرم . بدان كه آن مولود گرامى ( مهدى ( ع ) از همين كنيز زاده خواهد شد . سپس امام ( ع ) به عمه‌اش دستور داد