تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧

نشان داد و خرسند شد من در خريدارى اين كنيز وكيل آن نويسنده هستم . بشر گويد : من همهء آنچه را كه مولايم گفته بود به جاى آوردم همين كه آن كنيز به نامه نگريست ، بسيار گريه كرد و به برده‌فروش گفت : مرا به صاحب اين نامه به فروش . آنگاه سوگندهاى تند و غليظ « 3 » خورد كه چنانچه وى را به صاحب اين نامه نفروشد ، خودش را خواهد كشت من همچنان در قيمت آن كنيز گفت‌وگو و اصرار مىكردم ( چانه مىزدم ) تا آن كه بالاخره بهاى او بر همان مقدارى كه مولايم به من داده بود ، تعيين و مقرر شد . من آن مقدار را پرداختم و كنيز را كه ديگر شاد و خندان بود ، گرفته همراه با وى به حجره‌ام در بغداد آمدم . آن زن آرام و قرار نداشت تا آن كه نامه مولايم را از جيبش درآورد و آن را مىبوسيد و بر چشم و صورتش مىنهاد و بر بدنش مىكشيد . از وى پرسيدم : آيا نامه‌اى را مىبوسى كه نويسنده‌اش را نمىشناسى ؟ پاسخ داد : اى عاجز ناآگاه به جايگاه اولاد پيامبران ! گوش به من سپار و دل به گفته‌هايم ده ! من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر پادشاه روم هستم و مادرم از سلالهء حواريونى است كه نسبتش به شمعون ، وصى مسيح ( ع ) مىرسد . اينك تو را از حادثهء شگفت‌آورى آگاه مىكنم . جد من ، قيصر ، مىخواست مرا كه سيزده سال داشتم به همسرى پسر برادرش درآورد . پس در قصرش سيصد تن از تبار حواريون ، از كشيشها و رهبانها و از بزرگان و صاحب منصبان هفتصد تن ، و از فرماندهان سپاه و سران عشاير چهار هزار تن را جمع كرد . و از زيباترين چيزهايى كه در اختيار داشت تختى با انواع جواهر ساخت و آن را بر بالاى چهل پلكان قرار داد . همين كه پسر برادرش از پلكان بالا رفت و صليبها بيرون آورده شد و اسقفها به حالت احترام برپاىخاستند و انجيلها بازشد ناگهان صليبها از بالا فرو افتادند و ستونهاى تخت از هم پاشيده شدند و پسر برادرش ، كه بر بالاى تخت رفته بود ، از حال رفت . رنگ چهرهء اسقفها دگرگون شده و زانوانشان به لرزه درافتاده بود . بزرگ آنان به جدم گفت : اى پادشاه ! ما را از ديدن اين نحوستها كه خود بر زوال اين دين دلالت دارد ، معذور فرماى ! جدم اين پيشامد را به فال بد گرفت و به اسقفها گفت : دوباره ستونها را بر پاى داريد و صليبها را بالا بريد و پسر برادر اين كسى را كه جدش بخت برگشته و بد اقبال است ، حاضر كنيد تا اين دختر را به همسرى او درآورم و اين نحوست را با مباركى اين پيوند از شما دفع كنم . چون آنان دوباره همه چيز را مهيا كردند ، باز همان حادثه‌اى كه بار اول اتفاق افتاده بود ، رخ داد . جدم اندوهگين برخاست من در اين شب خواب ديدم كه مسيح و شمعون و گروهى از حواريون در قصر جدم گرد آمده‌اند و در آن منبرى از نور گذارده‌اند كه در بلندى

هامش
( 3 ) در متن آمده است : « و حلفت بالمحرّجة المغلّظه » . محرّجه : سوگندى است كه تضيق المجال على الحالف و لا يبقى له مندوحة عن برّ قسمه مغلظه هم به معنى مؤكّد است . ( مترجم ) .