تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
بود ؟ وى پاسخ داد : جعفر كيست كه از حالش سؤال شود و قرين حسن بن على ( ع ) قرار گيرد ؟ در زمان وفات حسن بن على ماجرايى بر سلطان و اصحابش گذشت كه من از آن در شگفت شدم و گمان نمىكردم چنان شود . ماجرا اين بود كه چون ابن الرضا بيمار شد به پدرم خبر بيمارى او را دادند . پدرم فورا سوار شد و به دار الخلافه رفت و زود بازگشت و در ركابش پنج نفر از خدمه امير مؤمنان كه همگى از موثقان و خواص وى بودند از جمله نحرير ، همراهش بودند . پدرم دستور داد كه آنان در خانه حسن بمانند و از حالش خبر گيرند و به چند نفر از پزشكان هم پيغام داد كه شبانه روز در منزلش باشند . دو يا سه روز گذشت كه خبردار شد وى بسيار ضعيف شده پس پدرم سوار شد و به نزد وى رفت و به پزشكان دستور داد كه در خانه آن حضرت بمانند و به قاضى القضات پيغام و دستور داد كه ده نفر از يارانش را كه نسبت به دين و امانت و پرهيزكارى آنها اطمينان دارد احضار كند و آنان را به منزل حسن فرستد تا شبانه روز در آنجا باشند . همه اين اشخاص آنجا بودند كه امام حسن ( ع ) وفات يافت . چون خبر وفات وى منتشر شد ، سر من راى ، يكپارچه غرق ناله و افغان گشت و همه فرياد مىزدند : ابن الرضا مرد . سپس براى كفن و دفن آن حضرت دست به كار شدند . بازارها تعطيل شد . بنى هاشم و اميران و نويسندگان و قاضيان و معدلان ( كسانى كه به عدالت افراد حكم مىكنند ) و ديگر مردمان به سوى جنازه آن حضرت آمدند . آن روز سر من راى ، شبيه قيامت بود . چون از تجهيز آن حضرت فراغ يافتند ، سلطان به ابو عيسى بن متوكل پيغام و دستور داد كه بر او نماز بخواند . چون جنازه را براى خواندن نماز بر زمين گذاردند ، ابو عيسى بدان نزديك شد و پرده از روى حضرت برداشت و چهرهء وى را به بنى هاشم از علويان و عباسيان و اميران و نويسندگان و قاضيان و معدلان نشان داد و گفت : اين حسن بن على بن محمد رضاست كه به اجل خود و در بسترش مرده است . و فلان و فلان از خدمتگزاران امير مؤمنان و فلان و فلان از پزشكان بر بالين او حاضر بودند . آنگاه چهرهء امام را پوشانيد و بر او نماز گزارد و پنج تكبير گفت و دستور داد او را بردارند . پس او را از وسط خانه‌اش برداشتند و در اتاقى كه پدرش هم در آن به خاك سپرده شده بود ، دفن كردند . احمد بن عبيد الله گفت : چون حسن بن على بن خاك سپرده شد ، جعفر ، برادرش ، به نزد پدرم آمد و گفت : مقام و منصب پدر و برادرم را به من نيز بده من سالى بيست هزار دينار برايت مىفرستم . پدر با او تندى كرد و چيزهايى گفت كه جعفر را بد آمد . به جعفر گفت : اى احمق ! سلطان به روى كسانى كه به امامت پدر و برادرت معتقدند شمشير كشيد تا آنان را از اين اعتقاد بازگرداند اما نتوانست و كوشيد پدر و برادرت را از اين مقام و مرتبه پايين كشد اما نتوانست پس اگر تو در نظر شيعيان پدر و برادرت امام هستى ، نيازى ندارى كه سلطان و غير سلطان تو را به مراتب آنان برسانند و اگر هم از نظر شيعه امام نيستى پس هرگز به اين مقام و