باشد . چون پدرم به نزديك ابو محمد ( ع ) رسيد با او معانقه كرد و چهره و سينه و شانههاى وى را بوسيد و دست او را گرفت و بر مسندى كه خودش روى آن نشسته بود ، نشانيدش و خود در كنار وى نشست در حالى كه روى وى را مىبوسيد و با وى سخن مىگفت و خود و پدر و مادرش را قربان او مىكرد . من از كار پدرم در شگفت بودم كه حاجب وارد شد و گفت موفق مىآيد . موفق برادر معتمد خليفه عباسى بود . هرگاه موفق به ديدار پدرم مىآمد حاجبان و اميرانش جلو مىرفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف مىايستادند تا او بيايد و برود پدرم همين طور روى به چهرهء ابو محمد ( ع ) داشت و با او سخن مىگفت كه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد و در اين هنگام به ابو محمد ( ع ) گفت : هرگاه بخواهيد مىتوانيد برويد .
سپس به حاجبانش گفت : او را از پشت صف ببريد تا آن مرد يعنى موفق ، وى را نبيند . پس ابو محمد برخاست ، پدرم نيز از جا بلند شد و با وى معانقه كرد و رفت من از حاجبان پدرم و غلامان او پرسيدم : واى بر شما ! اين چه كسى بود كه او را در محضر پدرم به كنيه خوانديد و پدرم نيز با او چنين برخوردى داشت ؟ گفتند : اين علوىيى بود كه حسن بن على نام داشت و به ابن الرضا معروف است . بيشتر در شگفت شدم . آن روز مضطرب بودم و در كار آن علوى و كار پدرم و آنچه از او ديده بودم انديشه مىكردم تا آن كه شب شد عادت پدرم آن بود كه چون نماز عشا را مىگزارد مىنشست و دربارهء كارهايى كه نياز به بررسى داشت و يا بايد به سلطان ارجاع مىداد ، تأمل مىكرد . آن شب هم پس از نماز عشا نشست من نيز آمده رو به روى او نشستم . از من پرسيد : كارى دارى ؟ گفتم : آرى . اگر اجازه دهى بپرسم ؟ گفت :
بپرس . گفتم : مردى كه امروز صبح ديدى و در حق وى چنان اكرام و اجلالى نشان دادى و خود و پدر و مادرت را قربان وى كردى ، كه بود ؟ گفت : پسرم او امام را فضه حسن بن على معروف به ابن الرضا بود . سپس لحظهاى خاموش ماند و بعد ادامه داد : اگر خلافت از خلفاى بنى عباس جدا شود هيچ كس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نيست و به خاطر فضيلت و پاكدامنى و رفتار و خويشتندارى و پرهيزكارى و عبادت و نيكويى اخلاق و شايستگىاش سزاوار خلافت است و اگر پدرش را مىديدى مردى بود با فكر ، نژاده و فاضل .
با شنيدن گفتههاى پدرم نگرانى و خشمم بر او بيشتر شد و تعريفهاى پدرم از او و نيز آنچه در حق او انجام داده بود ، در نظرم زياده از حد آمد . پس از آن فكرى جز پرسش از حال او جست و جو دربارهء او نداشتم . از هر يك از بنى هاشم و اميران و نويسندگان و قاضيان و فقيهان و ديگر مردمان كه مىپرسيدم او را در غايت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نيك و تقدم بر تمام خانواده و بزرگترانش ياد مىكردند . پس عظمت امام در نظرم بيشتر شد چون هيچ يك از دشمنان و دوستان او را نديدم جز آن كه از او به نيكى ياد مىكرد و مىستودندش .
يكى از حاضران در مجلس كه بر مذهب اشعرى بود ، پرسيد : برادرش ، جعفر ، چگونه
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٢٥٧