تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
همچنين در مناقب گفته شده است : اسحاق جلاب گويد : براى ابو الحسن ( ع ) در روز ترويه گوسفندان بسيارى خريدم و آن را در ميان نزديكانش تقسيم كردم . 4 . شكوه و عظمت در دل مردم : طبرسى در اعلام الورى به سند خود از محمد بن حسن اشتر علوى نقل كرده است كه گفت : همراه با پدرم بر در سراى متوكل بوديم . من در آن هنگام كودكى بودم و در ميان گروهى از مردم از طالبى و عباسى و جعفرى ايستاده بوديم كه ناگهان ابو الحسن ( ع ) وارد شد . مردم همگى از مركوبهاى خويش پايين آمدند تا آن حضرت به درون رفت . يكى از حاضران از ديگرى پرسيد : به خاطر چه كسى پايين آمديم ؟ به خاطر اين بچه حال آن كه او از نظر سال از ما بزرگ‌تر و شريف‌تر نبود . به خدا سوگند ديگر به احترام او از مركوب خويش پايين نخواهم آمد . پس ابو هاشم جعفرى گفت : به خدا قسم كودكان چون او را مىبينند به احترام او پياده مىشوند . هنوز ديرى نگذاشته بود كه آن حضرت به طرف مردم آمد . حاضران چون او را ديدند باز به احترام وى پياده شدند ابو هاشم خطاب به حاضران گفت : مگر نمىگفتيد ديگر به احترام او پياده نمىشويد ؟ پاسخ دادند : به خدا قسم اختيار خود را از دست داديم و از مركوبهاى خود پياده شديم .

آمدن امام هادى ( ع ) از مدينه به سامراء

شيخ مفيد در ارشاد گويد : انگيزهء حركت ابو الحسن ( ع ) به مدينه آن بود كه عبد الله بن محمد در شهر مدينه به عنوان متصدى جنگ و امامت جماعت برگزيده شد . وى از آن حضرت نزد متوكل بدگويى مىكرد و انديشه آزار و اذيت امام را در سر داشت . مسعودى در اثبات الوصية مىنويسد : بريحه عباسى امام جماعت حرمين نامه‌اى به متوكل نگاشت و در آن گفت : اگر به حرمين نياز دارى ، على بن محمد را از آنها بيرون ران كه او مردم را به خود مىخواند و عدهء بسيارى از او تبعيت كرده‌اند : بريحه نامه‌هاى پياپى در اين باره به متوكل نوشت . سبط بن جوزى در تذكرة الخواص آورده است : دانشمندان سيره نويس گويند : متوكل چون كينهء على ( ع ) و فرزندانش را در دل داشت و از سويى به جايگاه على بن محمد در مدينه و گرايش مردمان به سوى او آگاهى داشت ، آن حضرت را از مدينه به طرف بغداد حركت داد . او يحيى بن هرثمه را فرا خواند و به وى گفت : به مدينه برو و در حال او تأمل كن و وى را به سوى ما روانه نما . يحيى گويد : در پى دستور متوكل به مدينه عزيمت كردم چون به آن شهر وارد شدم فرياد و غوغايى از مردم به پا خاست كه تا آن روز چنين شور و غوغايى نشنيده بودم . آنان بر جان على بن محمد نگران بودند چرا كه وى در حق آنان نكويى مىكرد و همواره ملازم مسجد بود و در دل گرايشى به دنيا نداشت . من نيز مردم را تسكين دادم و براى