تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
نزد وى ندارند و او نيز بر تو نگران‌تر و مهربان‌تر و دلسوزتر است تا بر آنان و السلام عليك و رحمة الله و بركاته » . اين نامه را ابراهيم بن عباس در ماه جمادى الآخر از سال 243 هجرى نگاشته است . چون اين نامه به دست ابو الحسن ( ع ) رسيد ، آمادهء سفر شد و يحيى بن هرثمه نيز آن حضرت را همراهى كرد . مسعودى گويد : بريحه نيز براى مشايعت امام ( ع ) آمد . چون به قسمتى از راه رسيدند بريحه به آن حضرت گفت : من خوب مىدانم كه تو آگاهى كه علت بردن تو از مدينه به بغداد به خاطر من است و سوگندهاى استوار و مؤكد ياد مىكنم كه اگر از من به امير مؤمنان يا يكى از خواص او شكايت برى نخلستان تو را ويران مىكنم و دوستداران و هوا خواهانت را مىكشم و چشمه‌هاى كشتزارت را خشك مىكنم و چنين و چنان مىكنم . پس ابو الحسن ( ع ) در پاسخ او فرمود : نزديك‌ترين شكايت من از تو ، شب پيش در پيشگاه الهى بود . و من چنان نيستم كه شكايت تو پيش خدا برم و آنگاه از او به بندگانش متوجه شوم و از تو پيش آنان شكوه كنم . بريحه با شنيدن اين سخن بر پاى امام هادى ( ع ) فرو افتاد و زارى كرد و از آن حضرت طلب بخشش كرد . امام هم به او فرمود : من از تو در گذشتم . و از آنجا حركت كرد تا به بغداد رسيد . مسعودى گويد : اسحاق بن ابراهيم و همهء اميران به استقبال آن حضرت آمدند . سبط بن جوزى مىنويسد : يحيى گفت : چون به بغداد وارد شدم ابتدا به ديدار اسحاق بن ابراهيم طاهرى ، والى بغداد ، رفتم . اسحاق به من گفت : اى يحيى ! اين مرد زادهء رسول خدا ( ص ) است و متوكل را هم تو خوب مىشناسى اگر وى را بر ضد على بن محمد بشورانى او را مىكشد و آنگاه رسول خدا ( ص ) در روز قيامت خصم تو خواهد بود . من در پاسخش گفتم : به خدا قسم از او جز كردار نيك و زيبا نديدم . سپس به سوى سر من راى ، رفتم و در آغاز با وصيف تركى ملاقات كرده او را از آمدن على بن محمد آگاه ساختم . وصيف به من گفت : به خدا سوگند اگر يك موى از سر آن امام كم شود آن را جز از تو نخواهم . من از سخن او در شگفت شدم كه چگونه سخن او با قول اسحاق يكى بود . چون نزد متوكل رفتم از من دربارهء على بن محمد پرسيد : من نيز از خوش طينتى و سلامت طريقت و ورع و زهد وى به او گزارش دادم و گفتم كه خانه‌اش را در مدينه نيز بازرسى كردم و جز قرآن و كتابهاى علمى در آن نيافتم و مردم مدينه بر او نگران بودند . پس متوكل آن حضرت را مورد اكرام قرار داد و جايزه‌اى نيكو به وى عطا كرد . مسعودى نوشته است : چون هادى ( ع ) به سر من راى ، رفت همهء اصحاب و ياران متوكل او را استقبال كردند . حتى متوكل نيز به نزد حضرت رفت و او را مورد اكرام و تعظيم قرار داد . سپس امام ( ع ) از آنجا به خانه‌اى كه برايش مهيا كرده بودند ، رفت .