نشانههايش دانسته مىشود . آن قوم گفتند : ما به تو ايمان نياوريم مگر آن كه از او اين حاجت را بخواهى . پس موسى گفت : خدايا تو سخنان بنى اسرائيل را شنيدى و تو خود به صلاح ايشان بهتر آگاهى . آنگاه خداوند تعالى به موسى وحى كرد كه اى موسى آنچه از تو خواستهاند از من بخواه . من تو را به خاطر نادانى ايشان بازخواست نمىكنم . در اينجا بود كه موسى گفت پروردگارا ! خودت را به من بنماى تا به سوى تو بنگرم . خدا فرمود : مرا هرگز نخواهى ديد اما به كوه بنگر اگر بر جاى خود برقرار بماند تو نيز مرا خواهى ديد . پس چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد آن را متلاشى ساخت و موسى بىهوش افتاد و چون به هوش آمد گفت : منزهى تو ! به سويت بازگشتم و من نخستين ايمان آورندگانم « 44 » . يعنى من از جهل تو به شناخت خود از تو بازگشتم و من اولين كس از آنانم كه ايمان آوردم تو ديدنى نيستى . مأمون گفت : آفرين اى ابو الحسن ! اينك مرا از اين فرمايش خدا آگاه كن كه فرمود : و زليخا آهنگ يوسف كرد و يوسف آهنگ زليخا را اگر نديده بود برهان پروردگارش را « 45 » . امام رضا ( ع ) فرمود : آن زن به طرف يوسف آمد و اگر يوسف هم برهان پروردگارش را نديده بود حتما به سوى آن زن مىشتافت لكن او معصوم بود و معصوم آهنگ گناه مىكند اما آن را انجام نمىدهد . پدرم از پدرش صادق ( ع ) حديث كرد كه فرمود : آن زن آهنگ آن گناه را كرده بود و يوسف آهنگ آن داشت كه آن كار را نكند . مأمون گفت : آفرين اى ابو الحسن ! اينك مرا از فرمايش خداوند عز و جل كه گفت : « و ياد آر ذا النون را هنگامى كه از قوم خود غضبناك رفت « 46 » » خبر ده ! امام رضا ( ع ) فرمود : او يونس بن متى ( ع ) بود كه قوم خويش را غضبناك رها كرد و رفت .
« 47 » يعنى يقين كرد كه ما روزى را بر او تنگ نمىگيريم مثل قول خداوند عز و جل كه فرمود :
« 48 » يعنى وقتى كه روزى را بر او تنگ گيريم پس در تاريكى شب و تاريكى شكم ماهى بانگ برداشت كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو همانا من از ستمگران بودم « 49 » . به رها كردن چنين عبادتى كه امكان آن را در شكم ماهى برايم ميسر ساختى ، پس خداوند دعاى او را اجابت كرد و فرمود : « اگر او از تسبيح كنندگان نمىبود