من حرير بن عبد اللّه را كه اهل ايمان و هجرت است ، به سوى تو و هواخواهانت فرستادم پس با او بيعت كن . لا قوة الا باللّه .
چون معاويه ، نامه را خواند جرير به سخنرانى پرداخت و در پايان سخنانش گفت : اى مردم ! كار عثمان كسانى را كه شاهد آن بودند خسته و مانده كرد . پس گمان شما به كسى كه شاهد آن نبوده ، چيست ؟ مردم ، همگى با على بيعت كردند . طلحه و زبير نيز از كسانى بودند كه به او دست بيعت دادند و سپس بدون هيچ دليلى ، بيعت خود را زير پا نهادند . بدانيد كه اين دين تاب فتنهها را ندارد و عرب نيز توان تحمل شمشير را در خود نمىبيند . ديروز در بصره چنان جنگى برپا شد كه اگر جنگ ديگرى به مانند آن به وجود آيد هيچ كس باقى نمىماند .
همه با على دست بيعت دادند و به خدا اگر ما هم اختياردار امور خود بوديم ، كسى را جز او برنمىگزيديم و هر كه در برابر اين امر مخالفت كند بايد طلب آمرزش كند پس اى معاويه ! تو نيز در كارى كه مردم كردهاند با آنان همقدم شو . اگر تو بهانه آورى و بگويى عثمان مرا را به كارگزارى شام گماشت و بركنارم نداشت ، پاسخ اين است كه اين بهانه اگر روا مىبود براى خداوند ، دين برپا نمىشد و هر چه كه در دست كسى بود باقى مىماند . اما خداوند براى هر والى همان حقوق والى اول را قرار نمىدهد . خداوند اين امور را توافقى ( قراردادى ) قرار داده و آنها را به منزله حقوقى دانسته كه برخى ، برخى ديگر را نسخ مىكنند .
پس معاويه گفت : « اينك منتظر باش تا نظر مردم شام را دريابى . معاويه دستور داد منادى ، مردم را به اجتماع در مسجد فرا خواند . سپس خود بر بالاى منبر رفت و گفت : سپاس خدايى را كه ستونهاى اسلام را اركان و شرايع ايمان را دليل و برهان قرار داد و نورش را در زمين مقدسى كه خداوند آن را محل پيامبران و نيكوكرداران قرار داده است ، بر فروخت .
پس مردم شام را بدان جاى داد . خدا از شاميان براى شام و از شام به خاطر شاميان ، خرسند شد . زيرا به علم مكنون خويش مراتب فرمانبردارى و خيرخواهى مردم شام را از خلفا و مددكاران و حاميان دين و حرمتهايش ، پىبرده بود . سپس شاميان را براى اين امت مايهء نظام و در راه خيرات و نيكوييها ، نشانههايى قرار داد و به وسيلهء آنها پيمانشكنان را دفع و دوستى مؤمنان را جمع كرد . اينك از خداوند بر پراكندگى مسلمانان ، پس از آنكه يكى بودند ، و دورى آنان ، پس از آنكه نزديك بودند ، يارى مىجوييم . خدايا ما را بر كسانى كه خفتهمان را بيدار و آسودهء ما را هراسان كردهاند و مىخواهند خون ما را بريزند و راههايمان را ناامن كنند يارى فرما . خدا نيك مىداند كه ما قصد مجازات آنان را نداريم و نيز نمىخواهيم پردهء حرمت آنان را پاره و يا لگدمالشان كنيم . جز آنكه خداوند جامهاى از بزرگوارى بر ما پوشانيد كه هرگز آن را از تن بدر نمىكنيم . ستمكارى و حسادت باعث شد تا اينان با ما مخالفت كنند . پس ما
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 543
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٥٤٣