راضى مىشود كه من راضى شوم و اكنون من خرسندم و شما هم خرسنديد . و سر تافتن از عهدنامه پس از رضايت و نيز دگرگون كردن آن پس از اقرار صحيح نيست . مگر آنكه در آن خداوند معصيت شود يا از آنچه در قرآن آمده تجاوز شود . اما اينكه گفتيد اشتر از فرمان من سر تافته است من از بابت او بيمناك نيستم و اى كاش در ميان شما دو تن و يا اى كاش يك تن چون او بود . و مانند او در جنگ با دشمنانش ، از تدبير وى برخوردار بود . در اين صورت گرانى شما بر من آسان مىشد و من مىتوانستم اميدوار باشم كه برخى از ناراستيهاى شما را ، راست گردانم .
عمر بن اوس اودى در ركاب على ( ع ) به جنگ معاويه رفته و به اسارت در آمده بود . معاويه گفت : اين چگونه است در حالى كه ميان ما و او و خويشاوندى نيست . او گفت : آيا خواهر تو ام حبيبة ، ام المؤمنين ، نيست و من پسر او نيستم ؟ در اين صورت تو دايى من هستى . معاويه گفت : خدا پدرت را بيامرزد او را رها كنيد . على ( ع ) در جنگ صفين ، اسيرانى گرفت اما همهء آنان را آزاد كرد . معاويه نيز كسانى را به اسارت گرفت . عمرو به او گفت : اسيران را بكش .
معاويه گفت : اگر پيشنهاد تو را اجرا كنم به رسوايى خواهيم افتاد . بلكه آنان را آزاد كن .
على ( ع ) چون اسيرى از شاميان مىگرفت او را رها مىكرد مگر آنكه آن اسير يكى از يارانش را كشته بود كه در اين صورت وى را به قصاص سپاهى مقتولش از پاى درمىآورد . و اگر اسير را آزاد مىكرد و دوباره او را به اسارت مىگرفت ، وى را مىكشت . او هرگز به مجروحان حمله نمىبرد و در صدد تعقيب فراريان برنمىآمد . سپس مردم براى دفن كشتگان خود ، بسيج شدند .
بازگشت امير المؤمنين ( ع ) به كوفه
نصر بن مزاحم از عبد الرحمن بن جندب روايت كرده است كه گفت : چون على ( ع ) از صفين بازگشت ما نيز با او بازگشتيم . نصر گفت : امير المؤمنين ( ع ) به كوفه بازگشت و راهى غير از راهى كه ما از آن بازگشتيم ، انتخاب كرد . او گفت : بازگردنده و پرستنده و ستايشگر پروردگارمان هستيم . خدايا من از سختى سفر و محنت بازگشت و سوء نظر مردم در اهل و مال به تو پناه مىبرم . سپس همراه با ما راه خشكى در پيش گرفت و از كنار فرات گذر كرديم تا آنكه به هيت و صندودا رسيديم . پس انماريون فرزندان سعيد بن خريم خارج شده از على ( ع ) استقبال كردند . آنان خوراكى براى على ( ع ) آوردند اما آن حضرت قبول نكرد و شب را در آن ديار به روز آورد سپس صبح به راه افتاد تا آنكه به نخيله رسيديم و خانههاى كوفه را ديديم . پيرمردى كه نشانههاى بيمارى در چهرهاش ديده مىشد زير سايهء خانهاى نشسته بود . على ( ع ) به او گفت : تو را چه مىشود ؟ در صورتت گرفتگى است . آيا بيمارى ؟