گذشت و عهدنامه را خواند . صالح بن شقيق يكى از سران قبيلهء مراد گفت : على حق حكميت دربارهء خونها را ندارد و اگر روزى با احزاب جنگيده ستم نكرده است . حكومتى نيست جز از براى خدا ، اگر چه مشركان آن را ناخوش دارند . سپس اشعث بر پرچمهاى بنى راسب گذر كرد و عهدنامه را بر ايشان خواند . يكى از مردان آنان گفت : حكومتى نيست مگر براى خدا . او به حق داورى مىكند و بهترين جدا كنندگان است . يكى ديگر از مردان آنان به ديگرى گفت : به تحقيق اين ضربهاى كارى است . عروة بن اديه برادر مرداس بن اديه تميمى خارج شد و گفت : آيا مردان را در كار خدا حاكميت مىدهيد ؟ نيست حكومتى مگر براى خداوند . پس اى اشعث كجايند كشتگان ما ؟ و با شمشيرش حمله برد تا مگر اشعث را ضربهاى بزند . اما ضربهاش خطا رفت و اشعث ضربهاى حفيف بر پشت اسب او زد . مردمان بانگ برآوردند كه دست نگهدار . او دست بازداشت و اشعث به سوى قبيلهاش بازگشت . تعدادى از مردان بنى تميم كه احنف بن قيس نيز در ميان آنان بود ، به نزد اشعث آمده از او پوزش خواستند . اشعث نيز عذر آنان را پذيرفت و به سوى على ( ع ) رفت و گفت : اى امير مؤمنان ! من حكميت را بر شاميان و عراقيان عرضه كردم و تماما گفتند : خرسنديم . تا آنكه بر پرچمهاى بنى راسب و عدهاى ديگر گذشتم آنان گفتند : بدين كار راضى نيستيم و نيست حكومتى مگر براى خدا . پس اجازه بده به كمك عراقيان و شاميان بر آنان بتازيم و ايشان را بكشيم . على ( ع ) پرسيد : آيا آنان به جز يك پرچم يا دو پرچم بودند ؟ اشعث پاسخ داد : خير على ( ع ) گمان كرد كه تعداد مخالفان اندك است از اينرو به آنان چندان اعتنايى نكرد . ناگهان سر و صداى مردم از هر طرف به پا خاست كه نيست حكومتى مگر براى خدا . اى على حكومت از آن تو نيست و ما رضايت نمىدهيم كه مردان در دين خدا حكميت كنند . خداوند دربارهء معاويه و اصحابش حكم داده كه يا كشته شوند و يا تحت امر و حكم ما درآيند . چون ما به حكميت رضايت داديم دچار لغزش شديم . اكنون بازگشته و توبه كردهايم . تو نيز مانند ما بازگرد و توبه كن و گرنه ما از تو بيزارى مىجوييم . على ( ع ) فرمود : واى بر شما ! آيا پس از آنكه رضايت داديد و عهد بستيد بازگرديم ؟ ! مگر خداوند تعالى نمىفرمايد : به پيمانها وفا كنيد . و نيز فرموده است : چون با خدا پيمان مىبنديد بدان وفا كنيد و سوگندها را پس از استوار كردن آنها مشكنيد . و حال آنكه خداوند را بر خود كفيل قرار دادهايد . « 45 » اما خوارج از فرمان على ( ع ) سرتافتند و به ناسزاگويى به آن حضرت پرداختند . آنان از على بيزارى جستند و على ( ع ) از آنان برائت حاصل كرد . چون عهدنامه نوشته شد به على ( ع ) گفتند : اشتر به مفاد عهدنامه راضى نيست و جز جنگ نمىخواهد . على ( ع ) فرمود : بلى اشتر موقعى
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 677
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٧٧
هامش
( 45 ) آيه 91 سورهء نحل : وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّه إِذا عاهَدْتُم وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمان بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُم اللَّه عَلَيْكُم كَفِيلًا .