تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦
مىسرودند و در آن بر يكديگر افتخار مىجستند و عده‌اى نيز از عدهء ديگر درخواست امان مىكردند . اين دو سپاه روزى با يكديگر نبرد كردند ، كه نجاشى هم در ميان آنان بود . توصيف لشكر گران على ( ع ) و سپاه سبزپوش معاويه را چنين آورده‌اند كه سپاه على ( ع ) چهار هزار تن سپردار از همدان با سعيد بن قيس همدانى بودند كه خود و سلاح و زره به همراه داشتند . سپاه معاويه نيز چهار هزار تن بود كه فرماندهى آنان را عبيد الله بن عمر بر عهده داشت . آنان جامه‌اى سبز در برداشتند يا نشانى سبز رنگ همراه آنان بود كه چنان كه گذشت بدان رقطاء هم مىگفتند . هر يك از دو سپاه ، به لشكر خود مباهات مىكرد و دربارهء آن اشعارى مىگفت . نصر بن مزاحم مىنويسد : شاميان بر كشتگان خود ناله و فرياد بسيار سردادند . معاوية بن خديج گفت : اى شاميان ! خداوند سرزمينى را كه پس از كشته شدن حوشب و ذى الكلاع در پى تصرف آنند ، رسوا كناد ! معاويه گفت : اى شاميان ! خداوند شما را در گريستن بر كشتگانتان سزاوارتر از مردم عراق در گريستن بر كشته‌هايشان قرار نداد . به خداى سوگند ذو الكلاع در ميان شما بزرگ‌تر از عمار بن ياسر در ميان سپاه عراق نبود . و نيز حوشب بزرگ‌تر از هاشم نبود و عبيد الله بن عمر در ميان شما بزرگ‌تر از ابن بديل در ميان عراقيان نبود . اين مردان همگى مانند هم بودند . پس شاد باشيد . زيرا كه خداوند از عراقيان عمار ياسر را كه شجاع آنان بود ، و نيز هاشم را كه يكپارچه آتش بود و ابن بديل را كه همه‌كارهء آنان بود ، كشت و سه تن از آنان اشعث و اشتر و عدى بن حاتم را بر جاى نهاد . اما اشعث را مردم شهرش حمايت مىكنند و اشتر و عدى نسبت به فتنه خشمگين شدند . و خدا آنان را فردا مىكشد . ابن خديج گفت : اگر اين مردان در نظر تو يكى بودند ، در نگاه ما چنين نيست . و خشمگين شد . نصر از عمر بن سعد از عبد الرحمن بن عبد الله روايت كند كه : عبد الله بن كعب روز صفين كشته شد . اسود بن قيس به او كه آخرين نفسهايش را مىكشيد برخورد كرد و به او گفت : كشته شدن تو بار گرانى است بر من . اگر تو را در اين حال ديده بودم ياريت مىدادم و از تو دفاع مىكردم و اگر مىدانستم چه كسى تو را به اين روز انداخته ، دوست مىداشتم از من جدا نمىشدى تا او را بكشم تا او مرا به تو ملحق كند . سپس فرود آمد و گفت : تو را به خدا سوگند اگر او پناه دهندهء توست هم خود ، تو را از سختى و بلا برهاناد و تو از جمله كسانى بودى كه بسيار خداى را ياد مىكردى . خداوند تو را بيامرزد به من وصيتى كن . گفت : من تو را به تقواى الهى سفارش و نيز وصيت مىكنم كه بىهيچ ترديدى در كنار امير مؤمنان نبرد كنى تا حق آشكار شود يا تو هم به خداوند ملحق شوى . از جانب من به امير مؤمنان سلام برسان و به او بگو چنان بجنگ كه ميدان نبرد را پشت سر بگذارى . زيرا كسى كه صبح كند و ميدان جنگ را پشت سر گذارده باشد پيروز است . آنگاه اندكى نگذشت كه جان به