صرع حجاج بن يوسف را از مسجدى در مكه نجات داد . عكبر مردى عابد و زبانآور بود . او در برابر على ( ع ) برخاست و گفت : اى امير مؤمنان ! در دستان ما ميثاقى الهى است كه در آن به مردم نيازى نداريم . ما در مقابل شاميان استقامت ورزيديم و آنان نيز در برابر ما چنين كردند . همانا من از استقامت دنيا خواهان در برابر آخرت طلبان در شگفت شدم . آنگاه آيهاى از قرآن خواندم و دريافتم كه ايشان فريب خوردهاند : الم . آيا مردم مىپندارند تا بگويند ايمان آورديم ، وانهاده مىشوند و مورد امتحان قرار نمىگيرند « 44 » على ( ع ) بر او درود فرستاد و او را ستود . مردم به رزمگاههايشان شتافتند . مرادى تا آن هنگام گهگاه با عدهاى خارج مىشد و جنگ مىكرد و پيش از اين تعدادى را در حين مبارزه از پاى در آورده بود . پس ندا داد : اى مردم عراق ! آيا كسى از شما هست كه با من به نبرد آيد ؟ من جنگاورى از قبيلهء روف هستم . عراقيان يك صدا عكبر را فرا خواندند . او براى نبرد بيرون آمد و از يارانش فاصله گرفت . مردمان نظارهگر آن دو بودند . پس هر دو ضرباتى بر يكديگر فرود آوردند . اما عكبر حريفش را بر خاك افكند و او را كشت . معاويه به همراه گروهى از يارانش بر فراز تپهاى شاهد نبرد آن دو بودند . عكبر آهنگ آن تپه را كرد و اسبش را تازيانه زد و شتابان به سوى تل حركت كرد . معاويه به او نگريست و گفت : اين مرد يا ديوانه است و يا در پى اماننامه آمده . از او بپرسيد : آن مرد براى پرسش از عكبر به استقبال او رفت و از او سؤال كرد اما عكبر پاسخش را نداد و همچنان تاخت تا به معاويه رسيد . وى شمشيرش را كشيد و ضرباتى به سپاهيان معاويه فرود آورد . عكبر مىخواست معاويه را در جايى به تنهايى به دام اندازد . پس تعدادى از آنان را كشت . عدهاى از ياران معاويه ، او را در پناه شمشيرها و نيزههاى خود گرفتند چون عكبر نتوانست به معاويه دست يابد فرياد زد : مرگ بر تو باد اى پسر هند . من جوانى از اسد بودم . آنگاه به جانب على ( ع ) بازگشت . آن حضرت به وى گفت : چه چيز باعث شد كه دست به اين حركت بزنى ؟ گفت : خواستار غفلت پسر هند بودم . وى شاعر نيز بود و در اين باره اشعارى سرود و درباره جنگ خود با عوف و هجومش به تپهاى كه معاويه بر فراز آن بود سخن گفت و در بيتى از آن ذكر كرد : اگر در راه اين آرزو هزار بار جان مىباختم هرگاه كه مىمردم مىگفتم باكى از مردن ندارم . شاميان به خاطر كشته شدن مرادى سر شكسته شدند . معاويه خون عكبر را هدر اعلام كرد . عكبر گفت : دست خدا بالاتر از دست معاويه است . پس محافظت خداوند از مؤمنان كجاست ؟ ! نصر بن مزاحم نويسد : طلايهداران سپاه شام و عراق درهم آويختند و اشعارى
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 655
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٥٥
هامش
( 44 ) سورهء عنكبوت آيهء 1 : الم . أَ حَسِب النَّاس أَن يُتْرَكُوا أَن يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُم لا يُفْتَنُون .