كرد . سپس معاويه از نعمان درخواست كرد تا به نزد قيس رفته او را مورد عتاب قرار دهد و از وى درخواست صلح كند . نعمان به نزد قيس رفت و به او گفت : اى قيس ! مگر شما جزو انصار نيستيد ؟ ! شما به نيكى مىدانيد كه در يارى نكردن عثمان و كشتن ياران او در روز جمل و رويارويى با شاميان ، دچار اشتباه شدهايد . پس اگر شما كه از يارى عثمان دست شستيد ، على را نيز يارى نكنيد عمل به مساوات كردهايد . اما شما حق را يارى نداديد و به طرفدارى از باطل برخاستيد . آنگاه شما حتى مانند ديگر مردمان به اين هم رضايت نداديد تا آنكه خود را در نايرهء جنگ داخل كرده و ديگران را به نبرد فرا خواندهايد . شما از على چيزى نكاستهايد جز آنكه سنگينى مصيبت را بر او آسان كرده و به او وعدهء پيروزى دادهايد . حال آنكه ، مىبينيد كه جنگ چگونه ما و شما را در كام خود فرو گرفته است . پس در دنبالهء كار از خداوند بترسيد . قيس از سخنان نعمان در خنده شد و گفت : اى نعمان گمان نمىكردم جرئت گفتن چنين سخنانى را داشته باشى . كسى كه با خود غش كند صلاحيت نصيحت برادرش را ندارد . و تو نيز ، به خدا قسم ، خيانتكار و گمراه و گمراه كنندهاى . اما دربارهء سخنى كه دربارهء عثمان گفتى اگر به شنيدن اخبار راضى مىشوى اين يك كلام را نيز از من گوش گير : كسى عثمان را كشت كه خود از او بهتر نبود و كسى او را يارى نداد كه خود از تو بهتر بود . اما ما با اصحاب جمل به خاطر نقض پيمانشان جنگيديم . دربارهء معاويه هم بدان كه به خداى سوگند اگر همهء اعراب به پشتيبانى از او برخيزند ، همانا انصار با او خواهند جنگيد . اما اين سخن تو كه گفتى ما مانند مردم نيستيم بايد بدانى كه ما در اين جنگ چنانيم كه با رسول خدا ( ص ) بوديم . با چهرههاى خود ، از شمشيرها و با گردنهاى خود از نيزهها دفاع مىكنيم تا آنكه حق و امر الهى آشكار شود . در حالى كه آنان ، آن را ناخوش دارند . اما اى نعمان تو نيز خوب بنگر . در ركاب معاويه جز طليق يا اعرابى يا يمنى فريب خورده كس ديگرى را مىبينى ؟
پس كجايند مهاجران و انصار و تابعين به احسان كه خداوند از ايشان خرسند باد ؟ پس آيا غير از خود و آن دوست حقيرت كس ديگرى را در كنار معاويه مىبينى ؟ حال آنكه شما نيز نه جزو اصحاب بدريد و نه جزو شاهدان معركهء احد و نه در اسلام صاحب سابقهايد و نه در آيهاى از قرآن ! به جان خودم اگر به قصد برانگيختن فتنه در ميان ما آمدهاى ، اين كار از تو تازگى ندارد چرا كه پيش از اين پدرت نيز در ميان ما فتنه برانگيخت . ( قيس به كارى كه پدر نعمان در روز سقيفه كرده بود ، اشاره كرد ) . آنگاه قيس اشعارى خواند و در آن از بزدلى نعمان و مسلمة بن مخلد سخن گفت .
نصر بن مزاحم مىنويسد : يكى از سواران اهل كوفه كه براى جنگ هنوز در ميدان نيامده بود ، عكبر بن جدير اسدى نام داشت . يكى از سواران شام هم كه تا آن هنگام به جنگ نيامده بود عوف بن مجزاة مرادى مكنّى به ابو احمر ، نام داشت و او پدر كسى بود كه در روز
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 654
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٥٤