تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
معاويه گفت : امروز ، روز تصفيه است . كار چيرگى اين قوم به سرعت پيش مىرود . پس شما استقامت ورزيد و بزرگوار باشيد . على ( ع ) يارانش را تشويق مىكرد . اصبغ بن نباته برخاست و به آن حضرت عرض كرد : اى امير مؤمنان ! تو مرا در واقعهء خميس به عنوان شرطه تعيين كردى و اعتمادى خاص بر من داشتى . امروز كاسهء صبرم لبريز شده است . شاميان از اثر ضربت ما ، رو به نابودىاند و هنوز عده‌اى از ما برجايند . پس به من اجازه بده تا به ميدان نبرد رهسپار شوم . على ( ع ) فرمود : « به نام خدا و به بركت او به ميدان قدم نه » . اصبغ پيش رفت و رايت را بگرفت و با آن روانهء ميدان شد و پس از مدتى بازگشت . شمشير و نيزه‌اش از خون رنگين شده بود . او مردى سالمند و عابد و از ذخاير گرانقدر على ( ع ) به شمار مىآمد و از جمله كسانى بود كه با على ( ع ) تا سر حد مرگ دست بيعت داده بود و از سواران عراق محسوب مىشد . آن حضرت از شركت اصبغ در جنگها و كشتارها جلوگيرى مىكرد . چون كار نبرد دشوار شد ، سپاهيان عراقى از مبارزه بازنشستند . اشتر فرياد برآورد . اى مردم عراق ! آيا كسى هست كه جانش را به خداوند بفروشد ؟

نبرد پدر و پسرش

اثال بن حجل به ميدان آمد و ميان دو سپاه قرار گرفت و بانگ برداشت : آيا مبارزى هست ؟ معاويه ، حجل را صدا كرد و گفت : به رزم اين مرد بشتاب . آن دو به جنگ يكديگر درآمدند و ضرباتى در ميان آنان رد و بدل شد . آن سپاهى سالخورده در زدن ضربت سبقت گرفت و سپاهى جوان نيز بر او ضربه‌اى فرود آورد و ناگهان آشكار شد كه هماوردش پسر خود اوست . آن دو فرود آمدند و همديگر را در آغوش گرفتند و گريستند . پدر گفت : من اثال هستم پس به سوى دنيا بازگرد . جوان گفت : اى پدر ! به طرف آخرت بيا . اى پدر ! به خدا سوگند اگر من به جانب شاميان تمايل پيدا مىكردم بر تو بود كه مرا از اين كار بازدارى . واى بر من ! آنگاه به على ( ع ) و ديگر مؤمنان صالح چه پاسخى دهم ؟ تو بر عقيده‌اى كه هستى استوار باش و من نيز بر باورى كه دارم باقى مىمانم . سپس حجل به لشكرگاه شاميان و اثال به سوى سپاه عراق بازگشتند و هر يك ماجرايى را كه پيش آمده بود ، براى ياران خود بازگفتند .