تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 650

مساهمون:

ص٦٥٠

معاويه ، مروان و عمرو را براى جنگ با اشتر فرا مىخواند

معاويه ، مروان بن حكم را فرا خواند و گفت : اشتر مرا اندوهگين كرده است . پس با سپاهى از كلاع و يحصب به جنگ او روانه شو . مروان گفت : براى اين كار از عمرو دعوت كن كه او به تو نزديك‌تر است . معاويه گفت : تو جان منى . مروان گفت : اگر چنين باشم تو مرا در پاداش با او و او را در ندادن پاداش با من يكسان مىشمرى . اما تو آنچه را در اختيار دارى به او مىدهى و مرگ او در اختيار كس ديگرى غير از توست . اگر چيره شوى ، مقام او بالا مىرود و اگر شكست بخورى او به آسانى مىگريزد . معاويه گفت : خداوند از تو بىنياز است » . مروان گفت : امروز نه . معاويه ، عمرو را فرا خواند و به او دستور داد كه به مقابلهء اشتر بشتابد . عمرو گفت : سوگند به خدا من سخن مروان را به تو بازنمىگويم . معاويه گفت : البته كه نبايد چنان بگويى . زيرا من تو را مقدم داشتم و او را مؤخر . تو را درون آوردم و او را بيرون راندم . عمرو گفت : اگر چنين كرده باشى مرا به خاطر يارى خودت مقدم داشتى . و مرا به خاطر خير خودت درون آوردى . مردم دربارهء حكومت مصر بسيار سخن مىگويند . و اگر جز گرفتن مصر آنان را خشنود نمىسازد ، آن را بازستان . عمرو به همراه سپاه خارج شد . اشتر در پيشاپيش سپاه به ديدار او شتافت و رجز مىخواند . عمرو دانست كه او اشتر است بيم زده و سست شد و از بازگشت خجلت كشيد . عمرو به طرف صدا روان شد و مىخواند : اى كاش مىدانستم چگونه است مالك در برابر من . چه بسيار شجاعان و دلاوران را از پاى درآورده‌ام اكنون اينجا عرصهء نابودى است . چون اشتر با نيزه به سوى عمرو آمد ، عمرو بيمناك شد . اشتر نيزه‌اى به صورت او پرتاب كرد اما چندان كارى نبود . عمرو بر جايش ايستاد و صورتش را پوشانيد و لگام اسبش را كشيد و به طرف لشكرگاه خود گريخت . جوانى از يحصب بانگ برآورد . اى عمرو مرگ بر تو ! اى حميريان پرچم را بدهيد . سپس لوا را بگرفت و رجزخوانان قدم به ميدان نهاد . اشتر پسر خويش ، ابراهيم را فرا خواند و به او گفت : پرچم را بگير . يك جوان در برابر يك جوان . ابراهيم ، لوا را به دست گرفت و پيش رفت و رجز خواند . ابراهيم بر جوان حميرى تاخت آن جوان نيز با پرچم و نيزه‌اش به ديدار ابراهيم شتافت و هر دو بر يكديگر ضربت زدند تا آنكه جوان حميرى بر خاك فرو افتاد و كشته شد . مروان ، به سرزنش عمرو زبان گشود . و قحطانيان نيز بر معاويه خشم گرفتند و گفتند : آيا كسى را به فرماندهى ما گماشته‌اى كه براى جنگ با ما همراه نمىشود ؟ بايد مردى از خود ما را به فرماندهى تعيين كنى و گرنه ما به تو يارى نخواهيم داد . معاويه به ايشان پاسخ داد : پس از اين امارت را جز به كسى از شما نخواهم داد . چون كار سپاه عراق ، به سرعت بر سپاه شام چيرگى مىجست ،