بلكه من زاييدهام » . و به جلوى لشكريان رسيد . مردم به او گفتند : آرام باش . خطرى متوجه فرزندانت نيست . آنان در جايگاهى امن قرار دارند . عمرو گفت : صداى آن دو را به من بشنوانيد تا بدانم زندهاند يا مرده . و بانگ داد : اى وردان ! با لوايت به اندازهء كمانم پيش برو كه در اين صورت فلان كنيز خود را به تو خواهم داد . وردان نيز پيش رفت .
على ( ع ) به كوفيان و بصريان پيغام داد كه حمله كنيد . سپاهيان از هر طرف هجوم آوردند و جنگى سخت در گرفت . مردى شامى از سپاه بيرون آمد و هماورد طلبيد . يكى از ياران على ( ع ) به استقبال او شتافت و ساعتى به جنگ پرداختند سپس مرد عراقى با يك ضربه ، بر پاى مرد شامى زد و آن را قطع كرد اما او با همان يك پا به نبرد ادامه داد . بار ديگر مرد عراقى ضربتى بر دست حريف شامى زد و آن را قطع كرد . مرد شامى شمشير خود را به دست چپش داد و آن را به طرف شاميان انداخت و گفت : « اين شمشير را بگيريد و با آن بر دشمنتان يورش آوريد » . شاميان شمشيرش را گرفتند و معاويه آن را از اقوام مقتول به بهاى ده هزار خريدارى كرد . مردم پس از مغرب جنگى سخت كردند . بيشتر مردم در آن شب نماز خود را به صورت اشاره ، به جاى آوردند . يكى از ياران على ( ع ) هانى بن نمر حضرمى نام داشت . در آن روز يكى از شاميان به قصد مبارزه از سپاه خود بيرون آمد . اما كسى از سپاه على ( ع ) به جنگ با او پيش قدم نشد . هانى گفت : سبحان الله ! چرا كسى از شما به مبارزهء اين مرد نمىشتابد ؟ اگر من بيمار نبودم هرآينه به رويارويى او مىرفتم . اما بازهم كسى به گفتهء او وقعى ننهاد . پس هانى خود از جاى جست . يارانش به او گفتند : سبحان الله ! تو در حالى كه تب دارى به جنگ مىروى ؟ ! گفت : به خدا قسم به جنگ او مىروم اگر چه كشته شوم . هانى عازم نبرد شد و حريف مقابل او نيز آشنا و از جملهء قوم او ، حضرموت ، بود كه با هم از طرف زنان ( مادرى ) نسبت خويشى داشتند . آن مرد به وى گفت : اى هانى ! بازگرد . من دوست دارم با كس ديگرى جز تو بجنگم . من قصد كشتن تو را ندارم . هانى به وى گفت : من نيامدهام جز آنكه خود را براى مرگ آمده كردهام و برايم يكسان است كه تو مرا بكشى يا كس ديگرى .
آنگاه به طرف حريف خود رفت و گفت : خداوندا من در راه تو و راه فرستادهات و براى يارى رساندن به پسر عموى پيامبرت ( ص ) مىجنگم . چند ضربهاى ميان آن دو رد و بدل شد و سرانجام هانى از عهدهء حريف خود برآمد و او را از پاى در آورد . ياران هر دو نفر به سوى يكديگر يورش آوردند و كارزار كردند و سى و دو تن در اين درگيرى به قتل رسيدند . آنگاه على ( ع ) به سپاهيان فرمان حمله را صادر كرد . لشكريان با پرچمهاى خود هجوم آوردند و با شمشير و گرزهاى آهنين بر يكديگر مىزدند . جز صداى آهن ، صدايى ديگر شنيده نمىشد .
در اين ايام مردم به جاى اقامهء نماز ، تنها تكبير مىگفتند . عبد الرحمن بن حاطب گفت : در روز صفين براى يافتن برادرم ، سويدا ، در ميان كشتگان جست و جو مىكردم . ناگهان مردى
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 636
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٣٦