من درگذرد . او خود جايگاه برتر مرا مىداند . چنان كه عرب مىگويد : « غير لو هى ترقعين و انت مبصرة » . « 41 » واى بر شما ! جايگاه او را به من نشان دهيد . دو تن از غلامان انصار دست به حمله زدند و به سراپردههاى معاويه رسيدند و در آنجا شروع به كارزار كردند . دو سپاه با هم روبهرو شدند و افراد آنها در حالى كه سوار بر اسب بودند با يكديگر به نبرد پرداختند . جز صداى فرو آمدن شمشير بر خودها و سپرها ، صداى ديگرى شنيده نمىشد . عمرو بن عاص در اين باره چنين سرود : آيا به سوى ما آمديد تا خون ما را بريزيد و چنين قصدى نكرديد در حالى كه كارى سختتر به وقوع پيوست . شما با هر شمشير هندى ( آب داده ) ضربتى فرود آوريد . در اين هنگام وردان آماده شد و از سوى ديگر قنبر از ديگران سبقت جست . وردان غلام عمرو بن عاص و قنبر غلام امير المؤمنين ( ع ) بود . عدى بن حاتم براى عرض درخواستى به نزد امير المؤمنين ( ع ) آمد . وى گامى بر نمىداشت جز آنكه بر روى مردهاى يا پا و دستى پا مىنهاد . پس وى على ( ع ) را زير رايات بكر بن وائل يافت و گفت : اى امير المؤمنين ! چرا تا سر حد مرگ ايستادگى نكنيم ؟ على ( ع ) به او فرمود : نزديك بيا ! عدى نزديك آن حضرت رفت به طورى كه كوشش را نزديك بينى آن حضرت برد . پس على ( ع ) گفت : واى بر تو . هر كس با من است مرا سرپيچى مىكند و حال آنكه سپاهيان معاويه فرمانبردار او هستند و از دستورش سر نمىتابند . على ( ع ) فرمود : اى واى ! آيا از فرمان معاويه اطاعت مىشود و از دستور من سر مىتابند ؟ ! هيچ امتى هرگز ، با خاندان پيامبرش نجنگيد در حالى كه به آن پيامبر نيز اقرار مىكند ، جز اين امت ! ! سپس على ( ع ) به سپاهيانش دستور داد تا بر شاميان يورش آورند . پس سپاه على ( ع ) بر صفوف شاميان حمله آوردند و آنان را به انهدام كشاندند . عمرو در آن روز گفت : اين فتنهء بزرگ چه كسى را فرا خواهد گرفت ؟ گفته شد : دو فرزندت عبد الله و محمد را . گفت : اى وردان پرچمت را جلو ببر . معاويه به او پيغام داد : بر پسرانت بيمناك مباش . آرايش سپاه را برهم مزن و موضع خودت را حفظ كن . عمرو پاسخ داد : هرگز ! هرگز ! شير از بچههاى خود نگاهبانى مىكند و زندگى بدون آنان برايش بىفايده است . پس پيش رفت و با سپاه على ( ع ) روبهرو شد . پيك معاويه او را دريافت و به وى گفت كه بر پسرانت بيمناك مباش و حمله مكن . عمرو پاسخ داد : « به معاويه بگو تو كه آنها را نزادهاى
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 635
مساهمون: على حجت كرمانى
ص٦٣٥
هامش
( 41 ) اين ضرب المثلى است كه در مواقعى به كار برده مىشود كه كسى از چيزى مطلع باشد ولى نسبت به آن تجاهل كند .